سایز
اندازه متن

معجزات پيغمبر

برخي از مستشرقين و كشيشان مسيحي به شكل اعتراض بر قرآن و بر پيغمبر ما مسئله‌اي را طرح كرده‌اند كه بعضي از نويسندگان اسلام هم؛ نه به آن شكل؛ بلكه به شكل ديگري مطرح نموده و كم و بيش مدعاي آنها را قبول كرده‌اند. و آن مسئله؛ معجزات پيغمبر اسلام است.مسيحي‌ها به اين شكل مسئله مطرح كرده‌اند كه: از خود قرآن استنباط مي‌شود كه پيامبر اسلام در مقابل تقاضاي معجزه كه از او مي‌شد امتناع مي‌ورزيد و خود قرآن بر اين مطلب دلالت صريح دارد كه حتي بوي انكار سخت نسبت‌به معجزه مي‌دهد. و آياتي هم بر اين مطلب شاهد آورده‌اند كه ما در آينده نزديك به آن اشاره مي‌كنيم.بعضي از نويسندگان اسلامي در عصر اخير اين مطبب را به اين شكل توجيه كرده‌اند كه:اساسا معهجزه مربوط به دوره‌هاي كودكي بشر يعني دوره‌هائي است كه بشر هنوز مراحل توحش را مي‌گذراند؛ و به مرحله علم و تعقل و منطق پا ننهاده بود. و لذا چون از طريق علمي و منطقي ممكن نبود كه مسائل را با انسانها مطرح نمود از اين نظر پيامبران گذشته معجزه مي‌آوردند.و بعبارت ديگر بشر همانند كودك بود و كودك حرف منطقي و استدلالي سرش نمي‌شود و ناچار به قول شاعر:چونكه با كودك سر و كارت فتاد پس زبان كودكي بايد گشادمعجزه زبان كودكي است براي كودكها؛ يعني مردم اعصار گذشته؛ ولي همين كه بشر به مرحله بلوغ فكري رسيد كه بتوان با زبان علم و منطق و استدلال با او سخن گفت ديگر نيازي به معجزه نيست. بلكه همين كه پيامبري مبعوث شد و طرحي اصلاحي به بشر عرضه كرد و قوانيني براي بشر و حركت تكاملي او پيشنهاد نمود، بشر داراي درك و عقل و منطق بلافاصله آن را مي‌پذيرد و تسليم او مي‌گردد.پيامبر اسلام تفاوتش با همه پيغمبران گذشته در اين جهت است كه ظهور پيغمبر مقارن است، از نظر تاريخ جهان؛ با دوره تحول بشر از توحش به تفكر.اقبال لاهوري تعبير مشابه اين دارد كه مي‌گويد: پيامبر اسلام در يك مقطع تاريخي قرار گرفته است كه گذشته‌اش تعلق دارد به دوره كودكي و توحش بشر و آينده‌اش تعلق دارد به دوره علم و منطق بشريت.به اين دليل ماهيت وحي پيغمبر آخر الزمان با وحي‌هاي ديگر تفاوت دارد. و اصولا پيغمبر اسلام آمد براي اينكه مردم را وارد مرحله تعقل و منطق كند.اقبال لاهوري قريب به اين مضمون ادامه مي‌دهد كه: پيغمبر اسلام از نظر منشا كار كه وحي است تعلق دارد به دوره گذشته و از نظر روح رسالتش كه دعوت به عقل و منطق و علم و تجربه و آزمايش و پند گرفتن از تاريخ است؛ تعلق دارد به دوره آينده.از نظر اقبال فلسفه ختم نبوت هم همين است. يعني بيان گذشته دو مطلب را بدنبال خود نتيجه مي‌دهد. يكي ختم نبوت و دوم بي‌نيازي از معجزه. يعني با آمدن اين نوع نبوت و رسالت كه نبوت و رسالت ختميه است نه بعد از اين زمينه‌اي براي نبوت و رسالت ديگري است و نه ديگر نيازي به معجزه است، زيرا معجزه مربوط به دوره‌هاي گذشته بوده است.اين بياني است كه اقبال طرح كرده و بعضي از نويسندگان اسلامي نيز آن را پيروي نموده‌اند.ما اينك در آن مقام نيستيم كه مفصلا در اين زمينه بحث كنيم ولي اجمالا مي‌گوييم: در فلسفه‌اي كه اينها ختم نبوت ذكر كرده‌اند، اشتباه بسيار بزرگي مرتكب شده‌اند.اشتباه نكنيد؛ نمي‌خواهيم بگوييم اقبال ختم نبوت را انكار كرده! (چنان كه بعضي اين اشتباه را كرده‌اند)، خير، برعكس؛ اقبال ختم نبوت را قبول دارد ولي توجيهي كه براي ختم نبوت ذكر كرده‌درست نيست.فلسفه‌اي كه او ذكر مي‌كند درست بر خلاف متصورش نتيجه مي‌دهد. او مي‌خواهد با اين توجيه ختم نبوت را اثبات كند؛ اما متاسفانه؛ اگر آن حرف درست باشد ختم ديانت نتيجه مي‌دهد!! نه ختم نبوت.ما اكنون در اين قسمت بحث نمي‌كنيم بلكه بحث ما درباره معجزه است. گفتار نويسندگان مزبور شامل دو مطلب است. مطلب اول اينكه در دوره بلوغ فكري بشر؛ اساسا نيازي به معجزه نيست.دوم اينكه بهمين جهت اسلام بشهادت آياتي از قرآن همواره از آوردن معجزه امتناع مي‌ورزيد، و اين هر دو قسمت لازم است مورد بحث قرار گيرد.اما قسمت اول - اين مطلب صحيح نيست كه در دوره بلوغ فكري بشر، نيازي به معجزه نيست. زيرا همانطور كه قبلا گفتيم قرآن تعبير به معجزه نمي‌كند بلكه هميشه به «آيه» تعبير مي‌كند.آيت؛ يعني نشانه، نشانه چي؟ نشانه اينكه گفته‌هاي اين شخص گفته خودش نيست، گفته خدا است.يك وقت است كه يك پيغمبر فقط حرفهاي منطقي براي مردم مي‌زند يعني حرفهائي كه آنها را با دلائلي كه مسائلي علمي را ثابت مي‌كند مي‌توان اثبات كرد. با برهان و يا با تجربه و آزمايش راه اثبات دارد.در اين صورت چه مي‌شود؟ تازه مي‌شود يك حكيم، يك دانشمند خيلي بزرگ، ولي فرق است ميان حكيم و دانشمند و فيلسوف، با پيغمبر.دانشمند و فيلسوف حرفهايشان در سطح حرفهاي بشري است ولي پيغمبران بيش از اين را مي‌خواهند بگويند.پيغمبران علاوه بر اين جهت كه حرفهايشان منطقي و عقلائي است حرف ديگري دارند و آن اين است كه مي‌گويند اين حرفهاي مال ما نيست، بلكه بما گفته شده است و ما مي‌گوييم.قل انما انا بشرمثلكم يوحي الييعني اينها كه مي‌گويم اينطور نيست كه شب نشسته‌ام فكر كرده‌ام منتهي مغز من از مغزهاي ديگر بزرگتر است، خير؛ اينها گفته‌هاي خداست كه به من وحي شده است.نزل به الروح الامين علي قلبك لتكون من المنذرين.من يك زبان دارم رو به شما، روح من از باطنش به جاي ديگر اتصال دارد، از آنجا به من گفته مي‌شود من هم به شما ابلاغ مي‌كنم.اصلا من پيام آورم؛ من پيام خدا را به شما مي‌رسانم نه حرف خودم را همه بحثها سر پيام‌آوري است من رسول و نبي هستم يعني فرستاده هستم و پيام ديگري را مي‌رسانم.فرض كنيد يك وقتي آقاي سقراط مي‌گويد كه من چنين فلسفه‌اي را در اخلاق دارم. وقتي ما حرفهاي سقراط را منطقي ديدم مي‌پزيرم.اما سقراط گفت اين حرفهايي كه من مي‌گوييم حرف من نيست پيام خداست و من پيام خدا را به شما ابلاغ مي‌كنم، آنوقت مي‌گوييم اين را ديگر بايد اثبات كني. به صرف اينكه حرفهاي تو منطقي است؛ دليل نمي‌شود كه اين حرفها مال خدا باشد، منطقي بودن حرف يك مسئله است و مال خود اين شخص نبودن و مال خدا بودن و تضمين خدائي داشتن؛ و قهرا اطاعتش پاداش خدائي داشتن و مخالفتش كيفر خدائي داشتن، مسئله ديگري است.بسياري افراد حرف منطقي مي‌زنند ولي اگر ما اطاعت نكرديم مسئله مهمي نيست. ولي آن كسي كه مي‌گويد اين حرف من نيست حرف خداست اگر اطاعت نكنيم خدا را تمرد كرده‌ايم. و اگر اطاعت كنيم خدا را پرستش كرده‌ايم.بنابراين درست است كه پيغمبر در دوره بلوغ فكري مي‌تواند حرفهاي خودش را با دليل منطق براي مردم ثابت كند، يعني بگويد: اي مردم فكر كنيد تعقل كنيد درستي حرفهاي من را بيابد، اما درستي حرفهاي او يك مطلب است و اينكه از جانب خداست مسئله ديگر.يك وقت پيغمبر اسلام مي‌آيد مي‌گويد: آقا شراب نخوريد؛ شراب برايتان مضر است رجس است پليدي است‌بعد مي‌گويد؛ خوب حالا دليلش را مي‌خواهيد، نگاه كنيد به اين شرابخوارهايي كه يك مدت زيادي شراب مي‌خورند و دائم الخمرند چه به سرشان مي‌آيد. به سر اعصابشان و جهاز هاضمه‌شان چه مي‌آيد؟ كبدشان چه حالي پيدا مي‌كند؟ برويد و تجربه كنيد ببينيد آنهايي كه مشورب مي‌خورند و مست مي‌شوند بر سر جامعه چه مي‌آورند؟ تجربه از اين بالاتر نمي‌شود. آمار جناياتي كه ناشي از مشروب خواري است دليل بر بدي مشروب است.مردمي اگر اهل عقل و منطق باشند، خوب مي‌فهمند كه اين دستور بسيا منطقي است و نبايد مشروب خورد.ولي باز اين مطلب كه اين پيام خداست؛ مسئله ديگري است پس در دوره بلوغ فكري هم ولو صحت تمام گفته‌هاي پيغمبر را برهان علمي و عقلي درك كنيم؛ باز اگر بخواهيم پيام آوري او را تصديق كنيم؛ احتياج به معجزه دارد.تا اينجا مربوط به مطلب اول.اما مطلب دومهمانطور كه اشاره شد آنها مدعي هستند كه پيغمبر اكرم (ص) بشهادت قرآن مجيد همواره از آوردن معجزه خودداري كرده است و اين نشان مي‌دهد كه هيچگاه معجزه‌اي نداشته است.براي اين منظور آياتي را نقل كرده‌اند كه از همه روشنتر آيه سوره اسراء است كه مي‌فرمايد:و قالوا لن تؤمن لك حتي تفجر لنا من الارض ينبوعا، او تكون لك جنة من نخيل و عنب، فتفجر الانهار خلالها تفجيرا، او تسقط السماء كما زعمت علينا كسفا او تاتي بالله و الملئكة قبيلا. او يكون لك بيت من زخرف او ترقي في السماء و لن نؤمن لرقيك حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه، قل سبحان ربي هل كنت الا بشرا رسولا.مكه سرزمين بي آب و علف و خشكي است آب جاري در مكه آن زمان نبوده اين مقدار آب جاري هم كه الان هست و در مني و عرفات از آن استفاده مي‌كنند مقدار بيشترش نهر طائف است. طائف در دوازده فرسخي جنوب مكه است كه زبيده، زن هارون الرشيد خليفه مقتدر كه قهرا همه بيت المال مسلمين هم دراختيارش بوده؛ با پول فراواني كوه را شكافت و از طائف نهري به مكه جاري كرد. ولي در زمان پيغمبر اسلام (ص) اصلا آبي در مكه نبوده است جز همين آب زمزم. آنهم به اين مقدار فعلي نبوده بعدها كنده‌اند تا آب آن زيادتر شده است.كفار قريش، مخالفين پيغمبر، گفتند ما به تو ايمان نمي‌آوريم مگر آنكه:1-از زمين چشمه‌اي براي ما بشكافي2- چون مكه باغ و بستاني ندارد، تو در اينجا يك باغستاني داشته باشي كه درخت انگور زيادي داشته و نهرهائي در وسط آن جاري باشد.3-يا اينكه همانطوريكه گمان مي‌كني و ادعا مي‌كني در قيامت عالم دگرگون مي‌شود و زمين و آسمان در يكديگر فرو مي‌روند. حالاهم تو كاري كني كه آسمان بر سر ما فرو ريزد.4- يا خدا و فرشتگان را از آسمان پائين آوري و آنها جلوي ما تو را تاييد كنند.5- يا مالك يك خانه پر از پول باشي.6- و يا به آسمان بالاروي و از آنجا نامه‌اي براي ما بياوري يك نامه خطاب به ما (كه نبوت تو را گواهي نمايد.)اينها شرايطي است كه ما براي ايمان آوردن به تو داريم.قل سبحان ربي هل كنت الابشرا رسولا.بگو سبحان الله شما چه مي‌خواهيد از من آيا من جز يك بشر كه پيامبر است چيز ديگر هستم؟اينها به جمله آخر استدلال كرده و مي‌گويند: كفار شش نوع معجزه از پيغمبر مطالبه كردند پيغمبر جواب داد: سبحان الله! يعني چه؟ اين چه تقاضائي است كه از من مي‌كنيد؟ تقاضاي معجزه يعني چه؟ من اساسا قدرت برآوردن تقاضايتان را ندارم.اين آيه است كه هم مورد استدلال مسيحيان قرار گرفته نسبت به اينكه پيغمبر اسلام معجزه نداشت و هم مورد استناد عده‌اي از روشنفكران براي اين جهت كه معجزه مربوط به دوره كودكي بشر است و پيغمبر اسلام چون تعلق به دوره بلوغ فكري داشته است از آوردن معجزه امتناع مي‌كرده است.ولي هر دو مطلب درست نيست و اينجاست كه ما بايد مطالب را بشكافيم.ما قبلا گفتيم كه معجزه يك امر محال نيست محال يعني چيزهايي كه عقلا ناشدني است؛ پوچ است حتي كساي كه قدرت لايتناهي هم داشنه باشد باز امر محال ايجاد نشدني است نه اينكه او نمي‌تواند خير بلكه آن امر وجود پذير نيست زيرا آن عين نيستي است عين پوچي است چيزي است كه حقيقتش عين نيستي است ديگر نمي‌تواند هستي يابد.پس تقاضاي معجزه غير از تقاضاي يك امر محال است زيرا چنانكه گفتيم معجزه يعني امري كه بر خلاف ناموس جاري طبيعت است ولي در ذات خود امري است ممكن كه فقط نياز به يك قدرت ماوراء طبيعي دارد. اين يك مطلب.مطلب ديگر اينكه: گفتيم همه پيامبران بايد معجزه داشته باشند فقط بعنوان يك آيه و دليل براي صحت مدعاي خود كه او از طرف خداست. و همين مقدار كافي است ولي آيا پيغمبر عموما ملزمند كه هرچه مردم تقاضا كردند آنها انجام دهند؟ اگر اينطور باشد مي‌شود مثل مارگيرها و جادوگرها!!مدرم وقتي ميلشان به تماشاگري مي‌كشد ميآيند و روبه او كرده مي‌گويند آقا! اگر تو پيغمبري پس فلان كار را كه ما مي‌گوييم بكن!! باز دشته دگري... و همينطور... اينكه مسخره‌بازي است.پيغمبر آن مقدار معجزه مي‌آورد كه ثابت شود او از طرف خداست و همينكه اتمام حجت شد ديگر هزار هم مردم تقاضاي معجزه بكنند؛ مي‌گويد اتمام حجت شد من ديگر ملزم نيستم كه معجزه بياورم.و به تعبير دانشمندان پيغمبران ملزم نيستند به اقتراحات مردم عمل كنند. يعن انطور نيست كه اگر بچه‌اش در خانه گريه مي‌كرده براي ساكت كردن بچه او را بغل كند و به پيش پيغمبر بياورد و بگويد اي پيغمبر خدا تو كه مي‌تواني معجزه كني يك خورده معجزه كن اين بچه سرش گرم شود.!!خير؛ معجزه دليبل است براي اينكه آن آدمي كه طالب حقيقت است حقيقت را بفهمند و درك كند كه اين شخص فرستاده خداست و راستگوست و او موظف به عمل كردن است.نكته ديگري كه اينجا بايد گفت اين است كه پيغمبر معامله‌گر نيستند؛ يعني اينطور نيست كه گروهي پيش پيغمبري بيايند و بگويند اگر مي‌خواهي ما بتو ايمان بياوريم اين مقدار پول بما بده!پيغمبران آمده‌اند كه مردم ايمان بياورند ايمان با معامله‌گري جور درنمي‌آيد، پيغمبران مردم را حتي دعوت به انفاق مي‌كنند يعني از آنان مي‌خواهند كه در راه خدا خرج كنند.جالب آنكه پس از آنكه آنانرا دعوت به انفاق و جهاد كردند در مقام پذيرش حتي هرگوهه انفاقي را تحويل نمي‌گيرند بلكه وقتي شخصي مي‌آيد و مي‌گويد من مي‌خواهم پول در راهي كه شما گفته‌ايد خرج كنم، همينكه احساس مي‌شود كه اين پول دادن براي خودنمائي است از او نمي‌پذيرند و يا وقتي فردي مي‌آيد و مي‌گويد من مي‌خواهم سرباز اسلام باشم از او سؤال مي‌كنند كه براي چه مي‌خواهي سرباز شوي؟ مي‌گويد چون مي‌خواهم اسمم در تاريخ ضبط شود مي‌گويد برو دنبال كارت ما هجرت الي الله تو بسوي خدا هجرت نكرده‌اي؛ اخلاص و ايمان نداري.با توجه به اين مطالب معني آيات روشن مي‌گردد. در آيه اول مي‌گويد:لن نؤمن لك حتي تفجر لنا من الارض ينبوعا.فرق است ميان اينكه گفته شود «نؤمن لك» يا «نؤمن بك» اگر بگوييم يؤمن به يعني به او ايمان مي‌آورد و اگر بگوييم يؤمن له يعني بسود او ايمان مي‌آورد.اينها نگفته‌اند «لن نؤمن بك» بلكه گفته‌اند «لن نؤمن لك» يعني ما بسود تو ايمان نمي‌آوريم، و به عبارت ديگر اگر مي‌خواهي ما بيائيم جزء دار و دسته تو شويم كه اين كاري است به نفع تو؛ تو هم بيا كاري به نفع ما بكني.حتي تفجرلنا؛ «ل» براي نفع است و صريح است در اين كه آنها جريان چشمه را به نفع خود مي‌خواسته‌اند و اين تقاضا معجزه نيست تقاضاي يك معامله صرف است.او يكون لك جنة من نخيل و اعناب فتفجر الانهار خلالها تفجير!خواسته دوم اين كه تو مالك باغستاني پر از درخت خرما و انگور باشي.معلوم است اگر پيغمبر در مكه يك باغستاني داشته باشد و درخت خرماي خيلي زياد و انگور خيلي زياد آن خرماها و انگورها را كه به ملائكه نمي‌دهيد. قهرا بصود مردم مكه است.اين هم باز تقاضاي معجزه نيست تقاضاي يك امري است بسود زندگي آنها يعني آنها مي‌خواستند كه رسول الله مكه را تبديل بطائف كند مكه‌اي كه نه نهري دارد و نه باغستاني تبديل شود بشهري همچون طائف كه پر از باغستان و اشجار است.او تسقط السماء كما زعمت علينا كسفااگر كسي بيايد و اين گونه تقاضاي معجزه كند و بگويد كه اگر تو معجزه داري معجزه‌ات اين باشد كه من را بكش! آيا اين تقاضاي معجزه است؟ خير زيرا وقتي كه او كشته شود معجزه چه سودي دارد؟كفار قريش مي‌گويند تو مي‌گويي كه در قيامت آسمان فرود مي‌آيد اگر راست مي‌گويي همين الان فرود بياور. اگر پيامبر اين معجزه را مي‌كرد و آنان همه مي‌سوختند پس از سوختن چه نتيجه‌اي داشت؟او تاتي بالله و الملئكة قبيلاخداوند ملائكه را حاضر كن براي ما تا شخصا با ما صحبت كنند. اين هم معلوم است كه تقاضاي يك امر محال است. زيرا ممكن نيست كه خدا خودش شخصا با بندگان صحبت كند.علاوه اينكه اگر خدا مانند بشر مي‌بود كه مردم از راه چشمها خودشان مي‌توانستند او را ببينند و هم از راه گوشهايشان مي‌توانستند صداي او را بشنوند اساسا ديگر احتياجي به پيغمبر نبود.خدايي كه پيغمبر معرفي مي‌كند: لله المشرق و المغرب اينما تولوا فثم وجه الله هو الاول و الاخروا الظاهرو الباطن است او كه جسم نيست، او كه توي آسمان نيست كه او را نقل به زمين كنند.تقاضاي آنان معنايش اين است كه خدا مثل يك مخلوق بشود و اين هم از محالهاي واضح است.ملائكه هم همينطور است زيرا ملائكه اجسام مادي نيستند كه هر انساني آنها را ببيند، گرچه ممكن است احيانا متمثل بصورت انساني بشوند و براي بعضي افراد نمودار گردند. ولي بهر حال ملك از جنس بشر و از جنس ماده نيست كه براي همه ممكن باشد آنها را ببينند. پس اينهم يك تقاضاي نامعقول است.او يكون لك بيت من زخرفباز اين تقاضاي مادي و يك سوداگري صرف است؛ آنقدر بنده پول بودند كه گويي جز پول چيز ديگري نمي‌فهميدند.آخرين تقاضا يعني مسئله آوردن نامه هم بسيار روشن است كه يك بهانه‌گيري است زيرا اگر فرضا رسول الله نامه را مي‌آورد باز آنها مي‌گفتند اين نامه را خودت نوشتي و آوردي.در هر حال اين تقاضاها، بعضي تقاضاهاي سوداگرانه است و بعضي احمقانه و هيچكدام تقاضاي حقيقت جويانه نيست.و لذا پيغمبر در جواب آنها مي‌گويد: من يك بشري هستم پيغمبر و نه چيز ديگر. و تقاضاي از پيغمبر بايستي نه احمقانه باشد و نه سوداگرانه.پس مسئله آنطور نيست كه اين نويسندگان گمان كرده‌اند كه اين تقاضا نظير تقاضاي امت‌هاي گذشته از انبياءشان بوده است ولي پيغمبر اسلام از آوردن معجزه امتناع مي‌ورزيده است؛ خير اگر تقاضاي اينها هم معقول و حقيقت جويانه بود رسول الله آنان را رد نمي‌كرد.از اينها گذشته نكته جالب اينكه قرآن مجيد معجزات زيادي از انبياء نقل كرده است از نوح، لوط، هود، صالح، موس، ابراهيم، عيسي و بسياري ديگر بطور سريح معجزات گوناگوني را متذكر است كه هيچ قابل ترديد نيست.آيا معني دارد كه قرآن خودش اين همه معجزات را از پيغمبران تقل كند ولي وقتي از خودش معجزه مي‌خواهند بگويد من يك پيغمبر بيشتر نيستم؟!!اگر اين چينين بود جاي اين سؤال از رسول الله باقي مي‌ماند كه مگر آنهائيكه از آن اشخاص نقل كردي آنان پيغمبر نبودند؟ يا آنها معجزه نبود؟!پس معلوم مي‌شود معناي اين جمله اين است: اينها كه شما مي‌خواهيد از نوع آن معجزات نيست و اگر از آن نوع مي‌بود مي‌آوردم.علاوه بر اين، گذشته از اينكه خود قرآن معجزه است و ما بزودي درباره آن بحث خواهيم كرد و اين نكته منصوص قرآن است؛ آيا رسول الله معجزه ديگري نداشت؟چند فقره از معجزات پيامبر اسلام را؛ خود قرآن بطور صريح متذكر است. از جمله:سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي التي باركنا حوله لنريه من آياتنا انه هو السميع البصيرمنزه است آن خدائيكه بنده خود را در شبي از مسجد الحرام به مسجدالقصي برد، براي آنكه آيات خود را به او بنماياند.تا اينجا كه در كمال صراحت يك صفر غير عادي جسماني را براي رسول الله نقل مي‌كند. آيا اين معجزه نيست؟در زمانيكه مركب تندرو آن روز شتر بوده و جت و جمبوجت نبوده است. رسول الله از مسجد الحرام به فلسطين در شبي سفر كند!! بغير از معجزه چگونه مي‌شود توجيه كرد؟!وقتي اين آيه نازل شد كفار قريش گفتند تو چه دليلي داري بر اين مطلب كه در آن شب سير كردي؟ رسول الله در جواب آنان خصوصيات قافله‌اي كه از شام به مكه مي‌آمد نقل كرد؛ كه در فلان جا اطراق كرده بودند و چنين و چنان با يكديگر گفتگو مي‌نمودند. و بر كفار قريش معلوم شد كه او از كنار قافله گذشته است.و نيز داستان شق القمر: اقتربت الساعة و انشق القمر و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحر مستمر.كه اشاره بداستان شق القمر توسط رسول الله است. [1] .

پاورقي

[1] در كتاب وحي و نبوت اثر ديگر استاد شهيد معجزات بيشتري از قرآن نقل شده است به صفحات 80 - 81 كتاب مزبور مراجعه فرماييد.

معجزات پیغمبر (ص) صفحه 1 از 1