زمزمه های آسمانی
نمی دانم چه بخواهم، تو برایم بخواه!
سیدمحمود طاهری
پروردگارا! مرا چون خورشید، روشنایی ده و گرمابخش؛ مرا چون مهتاب و ستارگان، نوازش گر چشمان دیگران در تاریکی ها، مانند دریا زلال و پاکیزه، همچون ابر بهار، لطیف و سایه گستر و چون شاخه ای گل، زیبا و عطرآگین قرار ده!
خدای من! نمی دانم چه بخواهم؛ تو برایم بخواه که می دانم بهترین ها را برایم اراده خواهی کرد.
ای محبوب لایزال! مرا آینه دار اسما و صفاتت قرار ده، تا چون تو از بدی های دیگران درگذرم؛ چون تو به همگان فیض برسانم و همانند تو بر عیب های دیگران پرده پوشم.
شیدایم کن!
خدای من! چشمانی گریان عطایم کن تا با آن، دل خود را شست وشو دهم و آن گاه، تو را به تماشا بنشینم.
معبود من! دلم را از دو حسرت بی ثمر پاک بدار؛ حسرت چیزهایی که ندارم و حسرت آنچه از دست داده ام.
ص:1
خدایا! چه شگفت انگیز است آفرینش تو: آسمان نیلگون با همه ستاره های درخشنده و بی پایانش؛ خورشید فروزان، با همه برکتی که برای زمینیان دارد؛ کوه های سربه فلک کشیده با همه گنج هایی که در نهان خویش دارد؛ جنگل های انبوه و سرسبز با تمام شکوهی که با خویش دارد و هزاران هزار شگفتی دیگر که بزرگی و جلال و جبروت تو را به نمایش گذاشته اند.
ای آن که در عقل نمی گنجی، شیدایم کن!
«چو عقل اندر نمی گنجید سعدی *** بیا تا سر به شیدایی برآریم»
از درگاهت دور نمی شوم
خدایا! قلبم تشنه نور و عشق توست، فکرها و آرزوهایم بوی عشق تو را می دهد. از سر رحمتت، در فراموشی هایم، مرا دریاب و همیشه با من باش؛ حتی آن گاه که از یاد تو بی خبر مانده ام و تو را از یاد برده ام.
الهی! مرا از دنیا هر چه قسمت کرده ای، به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کرده ای، به دوستان خود ده، که ما را تو بس.
خدای من! شب فرا رسید و صداها خاموش شد، ستاره ها در حال غروب کردن اند و چشم ها به خواب رفته اند و هر کس با محبوبش خلوت می کند و من با تو خلوت گزیدم.
ای معشوق من! خلوت مرا با تو، همین امشب موجب آزادیم از آتش قرار ده! به عزت تو سوگند، اگر مرا از درگاهت برانی دور نمی شوم؛ «به جهت محبتی که از تو در دل من است».
«رابعه عدویه»
شرط آدمیت نیست
پروردگارا! تو آنان را که به قلب دیگران شادی می بخشند، دوست می داری؛ به من توفیقی ده، تا به آنها که از شادی محرومند، شادمانی ببخشم؛ زیرا می دانم برق شادمانی دل هاشان، فرا روی تاریک زندگی ام را روشنایی خواهد بخشید و روزی قلب مرا نیز سرشار از شادمانی خواهد ساخت.
خدایا! چه شرمنده خواهم شد، آنجا که مرغان آسمان به تسبیح تو مشغول باشند و من خاموش و بی خبر!
«دوش مرغی به صبح می نالید *** عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را *** مگر آواز من رسید به گوش