مقدمه
در عام الفيل (سالي كه سپاه ابرهه به قصد تخريب خانه خدا به مكه هجوم آوردند) قادر متعال از نسل اسماعيل پيامبر (عليه السلام) و از صلب پدراني مؤمن و موحد و مادراني پاك، فرزندي به دنيا آورد كه قرار بود با ابلاغ آخرين شريعت الهي، بزرگترين تحول را در تاريخ بشريت ايجاد كند، و مكتبي حيات بخش و انسان ساز را به تشنگان معرفت و عدالت عرضه نمايد.نام پدر اين كودك، عبدالله و نام مادرش آمنه بود.پس از تولد نوزاد، طي مراسمي خاص، نام محمد را (كه پيش از آن كمتر سابقه داشت) براي او برگزيدند.اين نام را عبدالمطلب جد پيامبر انتخاب كرد و مادرش، نام احمد را برگزيد و در قرآن به هر دو نام اشاره شده است. [1] .پدر او بنابر آنچه مشهور است، پيش از ولادت محمد از دنيا رفت.تربيت و نگهداري كودك را عبدالمطلب، جد او و پس از وي ابوطالب، عموي ايشان متكفل شدند.كودك سه روز از مادر شير خورد.پس از آن، وي را به ثويبه، كنيز ابولهب - عموي پيامبر- سپردند.او چهار ماه كودك را شير داد، سپس وي را به حليمه سعديه سپردند و او آخرين دايه حضرت بود.محمد (ص) در سرزمين سخت و خشن عربستان رشد و كمال يافت.سرزميني با مردمي خرافي، بت پرست، متعصب، جاهل و نادان؛ مردمي كه دختران را زندهبهگور ميكردند و گاه به خاطر تعصبات بيجاي قبيلهاي، سالها با يكديگر ميجنگيدند.اگر شتر يك قبيله وارد سرزمين قبيله ديگري شده و كشته ميشد، همين براي آغاز جنگي بزرگ كافي بود! هر خانواده و قبيلهاي براي خود بتي داشت، آنان از سنگ، چوپ و حتي از خرما بت ميساختند و هنگام گرسنگي و قحطي خداي خود را ميخوردند! پيش از بعثت، در ميان مردم مكه فقط 17 نفر و در ميان مردم مدينه فقط 11 نفر باسواد بودند.كعبه كه پايگاه توحيد و مركز يكتاپرستي است، به بتخانه و محل آويختن اشعاري پوچ و بيمحتوا در وصف زن و شراب و.تبديل شده بود.آثار خداپرستي محو و رذايل، فضايل و فضايل انساني، رذايل به شمار ميآمدند، ولي نور فطرت در دل اين مولودپاك روشن بود.در چهار سالگي هنگامي كه به رسم جاهليت به گردن طفل مهرههايي آويختند تا از شر ديوهاي صحرا محفوظ بماند(!) كودك مهرهها را از گردن درآورد و فرمود: مادر جان! خداي من كه پيوسته با من است، نگهدار و حافظ من ميباشد.در سنين جواني در سفري كه به شام كردند، زماني كه با تاجري اختلاف پيدا كردند و تاجر از ايشان خواست تا به لات و عزي [2] سوگند بخورد، فرمود: پستترين و مبغوضترين موجودات نزد من، همان لات و عزي است كه تو ميپرستي!.محمد در دوران جواني چنان معروف و خوشنام و درستكار بود كه به امين ملقب شد؛ و حتي در ميان منازعات قومي، وي را به عنوان داور انتخاب ميكردند.از جمله، هنگام نزاع بين قبايل عرب بر سر نصب حجرالاسود در محل خودش، كه ميانجيگري پيامبر، همه را مسرور ساخت و به مشاجره آنها خاتمه داد.در دوران جواني مدافع سرسخت ضعفا و دشمن سرسخت ظالمان و ستمگران بود.محمد امين از امضاكنندگان پيماني بود كه به حلف الفضول شهرت داشت و اين، پيماني بود كه جمعي براي احقاق حق ستمديدگان، آن را امضا كردند و آن حضرت در 20 سالگي در آن شركت داشتند و به آن نيز افتخار مينمودند.از ايشان نقل شده است: در خانه عبدالله بن جدعان در پيماني حضور يافتم كه اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت ميشدم، اجابت ميكردم.اسلام جز استحكام، چيزي به آن نيفزوده است.محمد در آن سن مدتي به چوپاني مشغول بود و گوسفندان اهل مكه را در سرزمين قرايط شباني ميكرد.امانت و حسن شهرت محمد سبب شد كه خديجه، دختر خويلد، از ثروتمندان قريش و صاحب قافلههاي تجاري، وي را به استخدام درآورد.سپس پيشنهاد كرد كه محمد رياست قافله تجاري او را كه به شام ميرفت به عهده گيرد و در عوض، دو برابر بقيه مزد بگيرد و محمد امين نيز پذيرفت.پس از بازگشت، در سن 25 سالگي با خديجه بنت خويلد ازدواج كرد.خديحه در آن وقت 40 ساله بود، حاصل اين ازدواج، دو پسر به نامهاي قاسم و عبدالله و چهار دختر به نامهاي رقيه، زينب، ام كلثوم و فاطمه (سلام الله عليها) بود كه همه پسران قبل از بعثت درگذشتند.پيامبر (صلي الله عليه و آله) پيش از بعثت، هر سال مدتي را در غار حرا به عزلت و تنهايي ميگذراندند.در اين مورد در نهج البلاغه علي (عليه السلام) آمده است: ولقد كان يجاور في كل سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري: ايشان هر سال مدتي را در غار حرا ميگذراند و من او را ميديدم و جز من، كسي او را نميديد.(خطبه 190).روزي آن حضرت در غار حرا مشغول عبادت بود كه فرشته وحي نازلشد و لوحي در دست داشت، آن را در برابر ايشان گرفت و گفت: إقرأ يعني بخوان.ايشان كه امّي يعني درس نخوانده بودند، فرمودند: من خواندن بلد نيستم فرشته وحي ايشان را بسختي فشرد و دوباره گفت إقرأ و باز همان جواب را شنيد.براي بار سوم حضرت را فشرد و گفت: إقرأ اين بار جواب شنيد: چه بخوانم؟ فرشته وحي عرض كرد: إقرأ باسم ربك الذي خلق - خلق الإنسان من علق - اقرأ و ربك الأكرم - الذي علّم بالقلم - علّم الإنسان مالم يعلم: بخوان به نام پروردگارت، كسي كه آفريد - انسان را از خون بسته آفريد - بخوان! و پروردگارت كريمترين موجودات است- كسي است كه با قلم آموخت- به انسان آنچه را كه نميدانست، آموخت (سوره علق، آيات 1 الي 5)بدين سان آيات اول سوره علق بر حضرتش نازل شد.فرشته وحي سپس عرض كرد:اي محمد! تو رسول خدايي و من جبرئيلم.حضرت از كوه حرا فرود آمده، به منزل خديجه بازگشت.چون به منزل وارد شد، خديجه پرسيد: اي محمد! اين چه نوري است كه در تو مشاهده ميكنم؟ فرمود:اين نور نبوت است.بگو: لا اله الا الله؛ محمد رسول الله! خديجه عرض كرد: سالها است كه من پيامبري تو را ميدانم.سپس شهادتين را گفت و او اولين مسلمان بود.آنگاه پيامبر فرموند: من در خود سرمايي احساس ميكنم، جامهاي به من بپوشان! سپس جامهاي پوشيده، خوابيد.در اين هنگام از جانب حق تعالي وحي آمد: يا أيها المدّثّر - قم فأنذر - و ربّك فكبّر: اي جامه به خود پيچيده - برخيز و انذار كن - و پروردگارت را به بزرگي ياد كن - سوره مدثر حضرت برخاسته، انگشت در گوش خود گذاشت و فرمود: الله أكبر، الله أكبر! بر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) واضح بود، اسلام كه همه را به برابري ميخواند و تبعيضها و ثروت اندوزيها و بهرهكشيهاي ظالمانه را ممنوع ميسازد، در مقابل خود، مخالفين بسياري خواهد داشت، كساني كه حاضر به ازدستدادن منافع مادي و معنوي و امتيازات اجتماعي خويش نبودند، بهيكباره و بدون زمينهسازيهاي قبلي نميتوان دعوت را علني كرد.لذا مدت سه سال مخفيانه اسلام را تبليغ ميكردند.پس از خديجه، علي (عليه السلام) ايمان آورد و اينها تا مدتي تنها كساني بودند كه با پيامبر نماز ميخواندند.سپس، زيد بن حارثه و به دنبال او ساير مردم ايمان آوردند و نام اسلام شيوع پيدا كرد.سه سال پس از بعثت پيامبر، طي دو مرحله، دستور علني كردن دعوت به اسلام، از جانب حق تعالي ابلاغ شد.ابتدا دستور رسيد كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) خويشاوندان نزديك خود را دعوت كند.آيه و أنذر عشيرتك الأقربين: خويشاوندان نزديكت را انذار كن (سوره شعراء، آيه 214 در اين باره نازل شدهاست).بدين منظور، جلسهاي تشكيل شد.در آن جلسه، علي (عليه السلام) كه نوجواني بود و ابولهب عموي پيامبر و ساير خويشاوندان حضور داشتند.حضرت رسول (صلي الله عليه و آله) پس از ستايش خداوند و اعتراف به وحدانيت او دعوت خود را علني كرد و از آنان خواست كه به يگانگي خداوند و پيامبري ايشان اعتراف كنند تا رستگار شوند و فرمود: كدام يك از شما از من پشتيباني ميكند، تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟ سكوت همه را فراگرفت.از ميان جمعيت، تنها علي(ع) كه در آن زمان 13 يا 15 ساله بود برخاست، و عرض كرد: اي پيامبر خدا من آماده پشتيباني از شما هستم!.حضرت، ايشان را به نشستن امر كردند و تا سه بار تقاضاي خود را مطرح نمودند و هر بار، اين علي (ع) بود كه دعوت پيامبر را اجابت كرد.آنگاه پيامبر (ص) فرمود: اي مردم! اين جوان برادر و جانشين من است.به سخنان او گوش دهيد و از وي پيروي كنيد! جمعيت بپاخاستند و در حالي كه از روي استهزاء ميخنديدند، به ابوطالب رو كرده، گفتند: به تو امر كرد كه از پسرت اطاعت كني!.در مرحله دوم اين آيات نازل شد: فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين - إنّا كفيناك المستهزئين.(سوره حجر، آيه 94 و 95)در اين مرحله، پيامبر (صلي الله عليه و آله) همه مردم را بطور علني و آشكارا دعوت كرد.از اينجا بود كه قريش با تمام قوا به مقابله برخاستند.اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله) را بسختي شكنجه كردند، آنان را تحت شديدترين محاصرههاي اقتصادي و اجتماعي قرار دادند و حتي با پيشنهادهاي فريبنده خود، خواستند آن حضرت را از ادامه رسالت خود باز دارند، ولي پيامبر با قاطعيت فرمود: به خدا قسم، اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قراردهيد تا از دعوت خود دست بردارم، هرگز چنين نخواهم كرد.! در طي 13 سال كه از بعثت پيامبر (ص) ميگذشت، آن حضرت با ياران خود به مدت سه سال در سختترين شرايط در شعب ابي طالب (درهاي در ميان كوههاي مكه) در محاصره قرار داشتند و آزار مشركين نيز هر لحظه شدت ميگرفت.پس از آن، رسول خدا (ص) مخفيانه به مدينه مهاجرت كرده و در آنجا در محيطي امن، حكومتي اسلامي تشكيل دادند.در 10 سالي كه از حيات شريف آن حضرت باقي مانده بود، اسلام با سرعتي باور نكردني قلبها را تسخير كرد و مرزها را در نورديد.بر طبق گفته مورخين، در طول مدت حكومت اسلامي پيامبر (صلي الله عليه و آله) جنگهاي فراواني رخ داد كه در 26 و به روايتي 27 نبرد، خود پيامبر شخصا شركت داشتند (كه به اين نبردها غزوه ميگويند) و 35 و به روايتي 48 و حتي 66 جنگ نيز تحت فرماندهي منصوبين آن حضرت به وقوع پيوست (كه به اين جنگها،سريه ميگويند).مهتمرين عواملي كه در پيشبرد دين مقدس اسلام مؤثر بود، در درجه اول، همان نداي آسماني اين دين بود كه هر فطرت پاك و عقل سليمي آن را براحتي ميپذيرفت.همچنين حمايت مالي حضرت خديجه از ايشان، حمايتهاي سياسي، اجتماعي ابوطالب- عموي پيامبر- و برخي ديگر از خويشاوندان ايشان از جمله حمزه سيد الشهداء- عموي حضرت- و در رأس همگان، اميرالمؤمنين، علي بن ابي طالب- عليه السلام- كه با دفاع دليرانه خود سد راه تهاجم كفر به سرزمين نوپاي اسلامي گرديد، از عوامل مؤثر پيشبرد نهضت اسلام بود.اخلاق حميده و صبر مردانه پيامبر (صلي الله عليه و آله) نيز دلها را به خود جلب ميكرد.قرآن كريم در مدح پيامبر (ص) ميفرمايد:فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظّا غليظ القلب لانفضّوا من حولك: رحمت الهي سبب شد كه با مردم نرمي كني و ملايمت پيشه سازي و اگر خشن و سنگدل بودي، مردم از اطرافت ميگريختند.(آل عمران.) 159 و نيز ميفرمايد: إنّك لعلي خلق عظيم: تو داراي اخلاق بزرگ و شريفي هستي.(سوره قلم، آيه 4)رسول گرامي اسلام (ص) بارها تكليف جامعه اسلامي را پس از خود به صراحت يا كنايه معلوم كردهبودند، و به اعتقاد اماميه، علي بنابي طالب(ع) و فرزندان معصوم ايشان را به عنوان خليفه پس از خود، از جانب خداوند متعال معرفي كرده بود و به مردم تمامي نسلها وعده داده بود كه اگر مردم به دو يادگار پيامبر، يعني كتاب خدا و اهل بيت (عليهم السلام) چنگ زنند، سيادت و سروري دنيا و آخرت از آن ايشان خواهد بود.پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) در تاريخ 28 صفر سال 10 هجري در مدينه منوره چشم از جهان فرو بستند و به لقاء الله پيوستند، و اين در حالي بود كه سر در سينه برادر خويش علي بن ابي طالب (عليه السلام) داشتند:ولقد قبض رسول الله الخ: و رسول خدا در حالي قبض روح شد كه سر بر سينه من نهاده بود و جانش در ميان دستانم گرفته شد و من دستم را بر چهره ايشان كشيدم و من متولي غسل آن حضرت شدم و ملائكه مرا كمك ميكردند و در و ديوار خانهاش ناله ميكردند؛ گروهي از ملائكه از آسمان نازل ميشدند و گروهي بالا ميرفتند و گوش من از صداي آهسته آنان كه بر او نماز ميخواندند خالي نميشد تا آنكه او را در ضريحش به خاك سپرديم..نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 88.و در غم رحلت پيامبر (ص) در حالي كه حضرت را غسل ميداد و كفن ميكرد، چنين فرمود: بأبي أنت و أمي يا رسول الله لقد انقطع بموتك الخ: پدر و مادرم فداي تو اي رسول خدا! همانا با مرگ تو از نعمتي محروم شديم كه با مرگ ديگران از آن محروم نميشديم و آن، نعمت نبوت و اخبار آسماني بود.مصيبت تو آنقدر بزرگ است كه ما را به خاطر تمام مصيبتهاي ديگر تسليت ميدهد و از اين جهت، تو منحصر به فرد هستي و همه مردم در سوگ تو ماتمزده هستند و از اين جهت عموميت داري و اگر نبود كه تو ما را به صبر امر فرمودي و از جزع و ناله نهي نمودي، سرچشمههاي اشك را خشك ميكرديم و درد و غم ما همواره باقي ميبود و اندوه ما زدوده نميشد و اينها نيز براي تو اندك است، ولي مرگ را نميتوان برطرف كرد، پدر و مادرم فداي تو باد! ما را نزد پروردگارت ياد كن و در خاطر خود نگهدار! (نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه 226)رسول خدا (ص) لحظاتي پيش از رحلت فرمود: براي من كاغذ و دواتي بياوريد تا مكتوبي بنويسم كه پس از من گمراه نشويد! در اين لحظه، عمربن الخطاب گفت: اين مرد هذيان ميگويد و بيماري بر او غلبهكردهاست! ما را كتاب خدا بس است! و شعار حسبنا كتاب الله كه نقضكننده فرمايش نبي اكرم (ص)- إنّي تارك فيكم الثقلين الخ است- از همان مجلس ريشه گرفت.پس از آن، در حالي كه علي (ع) هنوز در حال غسل و تدفين پيامبر بود، گروهي در محلي به نام سقيفه جمع شدند و در امر خلافت نزاع آغاز كردند و سرانجام ابوبكر را به عنوان خليفه برگزيده، با او بيعت كردند و اين، آغاز مسيري بود كه به نوبه خود نتايجي به همراه داشت..
غزوه خيبر
وادي خيبر سرزميني بسيار حاصلخيز بود كه در فاصله 32 فرسخي شمال مدينه قرار داشت و حدود 20 هزار نفر از يهوديان، كه مهارتي تام در جنگاوري و امور زراعت داشتند، در آنجا ساكن بودند.منازل آنها داخل قلعههايي مستحكم بود كه بخوبي آنان را از هر خطري محافظت ميكرد.يهوديان خيبر به واسطه اينكه پذيراي دشمنان ديرينه اسلام، يعني يهوديان بني قينقاع و بني نضير بودند و خود نيز عداوتي تام با اسلام داشتند و همچنين از ثروتي سرشار برخوردار بودند، از محركان و مشوقان جنگ احزاب به شمار ميآمدند و قسمت عمده هزينه جنگ را آنان تقبل كرده بودند.در شرايطي كه مسلمين در سايه صلح حديبيه از جانب قريش در امان بودند، فرصتي مناسب دست داد تا اين دشمن ديرينه ادب شود.بدين منظور، سپاهي تربيب داده شد.اين سپاه در اوايل ماه محرم سال هفتم هجري ابتدا به طرف بيابان رجيع، در شمال مدينه، حركت كرد تا چنين وانمود شود كه مقصد اصلي خيبر نيست و چون به بيابان رجيع رسيد، ناگهان به طرف خيبر تغيير مسير داد.اين كار سبب شد كه سپاه اسلام بين دو قبيله غطفان و فزاره از يك سو و خيبر از سوي ديگر قرار گيرد و در نتيجه ارتباط اين دو قبيله (كه از متحدين يهوديان خيبر بودند) با آنان گسسته شود.خيبر متشكل از هفت قلعه مستحكم به نامهاي ناعم، قموص، كتيبه، نسطاة، شق،وطيح و سلالم بود و هر يك از اين قلعهها داراي برج مراقبت بود كه نگاهباناني از آنجا به بررسي اوضاع ميپرداختند.تسلط برجها به اطراف، سبب ميشد كه مهاجمين در تيررس نگهبانان قرار گيرند.لذا چنين به نظر ميرسيد كه نزديك شدن و فتح قلعهها غير ممكن است.بمنظور جلوگيري از آمادگي دشمن، مسلمانان شبانه به اطراف قلعه نزديك شدند و راهها و نقاط حساس آن را تصرف كردند.بطوري كه يهوديان هنوز از ورود سپاه بيخبر بودند.صحبگاهان كه كشاورزان براي زراعت از قلعه خارج شدند، ناگهان با مردان مسلح روبرو شدند و بسرعت در حالي كه فرار ميكردند به قلعه پناه بردند.خبر لشكركشي مسلمين از اينجا به يهوديان رسيد.بيدرنگ درهاي دژها بسته شد و همگي تصميم گرفتند زنان و كودكان را در يك دژ و مواد غذايي را در دژي ديگر جاي دهند و نگهبانان از بالاي قلعهها به مراقبت و تيراندازي مشغول شوند و هنگام ضرورت پهلوانان يهود از قلعهها خارج شوند و با مسلمانان به نبرد بپردازند.بدين ترتيب، يهوديان به مدت يك ماه مقاومت كردند.گاه براي تسخير يك قلعه، روزها وقت صرف ميشد؛ ولي نتيجهاي به دست نميآمد.پس ازتلاش فراوان، يكي از قلعهها فتح شد و پس از آن قلعهاي ديگر تسخير گرديد.اين دو پيروزي، روحيه مسلمانان را بالا برد و وحشت دشمن افزون گرديد.در جريان فتح قلعه دوم، صفيّه دختر حييّ بن أخطب (از سران يهود بني نضير كه پيش از اين كشته شده بود) به اسارت درآمد.وي بعدها افتخار همسري پيامبر (ص) را كسب كرد.كار فتح يكي از قلعهها بسيار سخت شد.به منظور تسلط بر آن، تعدادي از سپاهيان، تحت فرماندهي ابوبكر به طرف قلعه روان شدند.وي نتوانست از عهده برآيد.لذا پيامبر (ص) عمربن خطاب را به فرماندهي دسته نصب كردند.او نيز پس از مدتي بازگشت و از شجاعت مرحب، پهلوان يهود، و سختي نبرد سخناني گفت.در اين لحظه پيامبر (ص) فرمودند: لأعطين الرّاية غدا رجلا يحبّ الله و رسوله و يحبّه الله و رسوله يفتح الله علي يديه ليس بفرّار: فردا رايت جنگ را به كسي خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست ميدارند و او نيز خدا و رسولش را دوست ميدارد؛ خداوند فتح را به دست او جاري خواهد ساخت و او هرگز از ميدان فرار نميكند! او كيست؟ همه منتظر فردا بودند تا ببينند اين قهرمان چه كسي است.هر كس دوست داشت افتخار اين پيروزي نصيب او شود.صبحگاهان با اين سخن پيامبر (ص) انتظار پايان يافت: علي كجاست؟ پاسخ دادند: او دچار چشمدرد است و در گوشهاي استراحت ميكند.فرمودند: او را بياوريد! علي (ع) را بر شتري سوار كردند و به محضر پيامبر (ص) آوردند.حضرت به اعجاز، چشم علي (ع) را با آب دهان خود معالجه نمودند و آنگاه دستور پيشروي صادر شد.رسول اكرم (ص) به علي (ع) دستور دادند كه پيش از نبرد، از آنان طلب اسلام كند و اگر خوداري كردند، از آنان بخواهد خلع سلاح شوند و در سايه حكومت اسلامي آزادانه زندگي كنند و جزيه بدهند و اگر باز هم ابا كردند، با آنان بجنگد و در آخرين لحظات فرمودند: اگر خداوند يك نفر را به وسيله تو به راه راست هدايت كند، بهتر از اين است كه تو شتران سرخ موي داشته باشي و همه را در راه خدا مصرف كني! سپاه اسلام به راه افتاد و علي (ع) پرچم سفيد جنگ را نزديك خيبر نصب كردند.درهاي دژ باز شد و پهلوانان براي نبرد بيرون آمدند.نخست پهلواني به نام حارث به ميدان آمد.با شنيدن صداي او، سربازان عقب نشستند؛ ولي علي (ع) با او جنگيد و او را به هلاكت رساند.سپس برادر وي به نام مرحب در حالي كه غرق آهن و پولاد بود جلو آمد و رجز خوانداو نيز پس از نبردي توسط علي (ع) به هلاكت رسيد.قتل اين پهلوان نامدار سبب عقبنشيني يهوديان و فرار آنان شد.علي (ع) آنان را تعقيب كردند و عدهاي را كشتند تا به در دژ رسيدند؛ آنگاه در مقابل ديدگان متعجب همگان، در عظيم قلعه را با دست كندند و بر زمين انداختند و بدين ترتيب فتح اين دژ محكم، به آساني ميسر گرديد.مورخ بزرگ شيعه، شيخ مفيد- رضوان الله عليه- از علي (ع) در مورد اين واقعه چنين روايت ميكند: من در خيبر را كندم و بجاي سپري به كار بردم و پس از پايان نبرد، آن را مانند پل بر روي خندقي كه يهوديان كنده بودند قرار دادم؛ سپس آن را ميان خندق پرتاب كردم.كسي از من پرسيد: آيا سنگيني آن را حس نكردي؟ گفتم: به همان مقدار كه از سپر خود احساس سنگيني كردم.پس از فتح خيبر معلوم شد كه يهوديان بني نضير پس از كوچ كردن از مدينه به خيبر، صندوق مشتركي براي امور همگاني و هزينههاي جنگي و پرداخت خونبهاي كساني كه افراد اين قبيله را كشتهاند تشكيل دادهاند و صندوقدار، شخصي بنام كنانة بن ربيع است.مسلمانان وي را دستگير كردند و به محضر پيامبر (ص) آوردند.او مطلب را انكار كرد؛ ولي يك نفر گفت: من فكر ميكنم محل گنج، فلان منطقه باشد؛ زيرا در ايام جنگ و پس از آن، كنانه را ميديدم كه زياد به آنجا رفت و آمد ميكرد.بار ديگر در اين مورد از كنانه سؤال شد و پيامبر به وي فرمود: اگر گنج در آنجا به دست آيد، كشته خواهي شد.ولي او همچنان انكار ميكرد.سرانجام پس از حفاري محل، به گنجي دست يافتند و كنانة بن ربيع اعدام شد.او پيش از اين نيز يكي از افسران اسلام را كشته بود.پيامبر دستور داده بودند كه هر كس هر چه از غنائم برداشته است بياورد، اگر چه نخ و سوزني باشد.روز حركت از خيبر، تيري به پاي يكي از مسلمين اصابت كرد و او را كشت.مسلمين گفتند: بهشت بر او گوارا باد! پيامبر (ص) فرمودند: چنين نيست؛ زيرا عبايي كه بر تن او است از غنائم بود و او خيانت كرد و تحويل نداد آل عبا در روز قيامت به صورت آتشي او را احاطه خواهد كرد! و حتي بر جنازه او نيز نماز نخواندند.يكي از مسلمين عرض كرد: من دو بند كفشي را بدون اجازه از غنايم برداشتهام.رسول خدا (ص) فرمودند: آن را برگردان وگرنه در روز رستاخيز به صورت آتشي بر پاي تو خواهد بود! اهالي خيبر پس از فتح، از پيامبر اكرم (ص) تقاضا كردند كه دوباره در اين سرزمين حكومت كنند و اراضي و نخلهاي خيبر را در اختيار گيرند و حاضر شدند نيمي از درآمد خيبر را در اختيار مسلمين قرار دهند.اين پيشنهاد پذيرفته شد و حضرت محمد (ص) از تمام خطاهاي آنان درگذشتند.در خاتمه به ذكر چند نكته ميپردازيم: 1- قاتل مرحب، پهلوان خيبر، كيست؟ در اين خصوص كتب اهل سنت نام دو نفر را ذكر كرده است و احتمال داده شده كه يكي از اين دو نفر، قاتل مرحب باشند: علي بن ابيطالب- عليه السلام- و محمد بن مسلمه.اين نظر را بعضي از مورخين رد كردهاند.محمد بن مسلمه، به گواهي تاريخ شخصيتي نبود كه داراي چنين شجاعتي باشد؛ بلكه فردي ترسو بود.وي هنگامي كه براي ترور كعب بن اشرف يهودي (كه پس از جنگ بدر، مشركان را تحريك به جنگي ديگر كرد و آتش جنگ احد را شعلهور ساخت) مأمور شده بود، از ترس، سه شبانه روز غذا نخورد و وقتي مورد اعتراض رسول خدا (ص) قرار گرفت، در پاسخ عرض كرد: نميدانم دراين مأموريت موفق خواهم شد يا نه! حضرت براي اطمينان بيشتر، چهار نفر را با وي همراه كردند.آنان كعب بن اشرف را كشتند؛ ولي محمد بن مسلمه، از ترس يكي از ياران خود را مجروح كرد.بطور مسلم، چنين كسي نميتواند قاتل يكي از معروفترين پهلوانان عرب باشد؛ كسي كه پس از ورودش به ميدان، همه از ترس عقبنشيني كردند جز يك نفر كه همان قاتل مرحب بوده است.همچنين جمله لأعطين الرّاية غدا...با اين احتمال كه قاتل وي علي (ع) باشد مناسبت دارد؛ زيرا در ذيل فرمايش رسول خدا (ص) اين جمله بود: ليس بفرّار: صاحب رايت جنگ، هرگز عقبنشيني نميكند.بعضي از مورخين اهل سنت نيز تصريح كردهاند كه قاتل مرحب، علي (ع) بوده است.2- واقعه كندن در بزرگ قلعه خيبر از نكاتي است كه مورخين اهل سنت نيز نقل كردهاند و گفتهاند كه پس از كنده شدن آن، هشت نفر از سربازان اسلام سعي كردند كه آن را از اين رو به آن رو كنند؛ ولي نتوانستند و در اين مورد سخناني نيز از خود علي (ع) نقل گرديد.اما آيا اساسا اين واقعه قابل پذيرش است؟ شكي نيست كه چنين حادثهاي هيچ منع عقلي ندارد و تنها مانع بر سر راه پذيرش آن، پس از نقلهاي محكم تاريخي، استبعاد و نامأنوس بودن چنين واقعهاي به ذهن است.علي (ع) خود در اين مورد فرمودهاند: ما قلعتها بقوّة بشرية؛ ولكن قلعتها بقوّة الهية و نفس بلقاء ربّها مطمئنّة رضيّة: من درب قلعه را با نيروي بشري از جاي نكندم؛ بلكه آن را با نيرويي الهي و به مدد نفسي كه به واسطه ديدار پرودگاررش به مقام اطمينان و رضايت رسيده است از جاي كندم.همچنان كه در نامه 45 نهج البلاغه ميفرمايند: ممكن است كسي بپرسد: اگر اين قوت علي بن ابيطالب است (كه فقط به نان جو اكتفا ميكند)، پس بايد از شدت ضعف نتواند با هماوردان و شجاعان پهلوان بجنگد! (پاسخ اين حرف، اين است:) بدانيد كه درخت بياباني كه كمتر آب ميخورد، چوبش محكمتر است و گياهان مزارع سرسبز (كه دائما آب ميخورند) پوستشان نازكتر است و گياهاني كه فقط از آب باران سيراب ميشوند، آتشي قويتر دارند كه ديرتر خاموش ميشود.ديده با انصاف و عقل مستقيم هيچ گاه به صرف استبعاد ذهني و اينكه اين كار بعيد است! يا بنظر نميرسد كه صحيح باشد! واقعهاي را كه عقل آن را نفي نميكند و مانعي برسر راه ايجادش نميبيند و از آن طرف تاريخ قطعي آن را اثبات كرده است، نفي نميكند.3- از نمونههاي بارز اخلاق نبوي (ص)، اين است كه در اين جنگ، بلال حبشي، مؤذن اسلام، صفيّه دختر حييّ بن اخطب را از كنار كشتگان يهود عبور داد.رسول خدا (ص) پس از اطلاع از اين عمل بلال، از صفيه دلجويي كردند؛ از جاي خويش برخاسته، عبا بر سر او انداختند و از وي با احترام ياد نمودند و محلي را براي استراحت او معين كردند؛ سپس بلال را مؤاخذه كردند و فرمودند: مگر مهر و عاطفه از دلت رفته است كه اين زن را از كنار اجساد عزيزانش عبور ميدهي! همچنين هنگامي كه كسي پيشنهاد كرد كه آب را بر روي يكي از قلعهها ببندند، حضرت فرمودند:من هرگز آب را بر روي كسي نميبندم تا از تشنگي بميرد! ولي بطور موقت آب را بستند تا دشمن از نظر روحي تضعيف شود و همين سبب تسليم آنان شد.4- پس از فتح خيبر، اهالي يكي از سرزمينهاي مجاور به نام فدك به علت هراسي كه از مسلمانان و فتح خيبر به آنان دست داده بود، با پيامبر(ص) صلح كردند و حاضر شدند نيمي و به روايتي، تمام سرزمين خود را به رسول خدا(ص) ببخشند تا در امان باشند.فدك، سرزميني حاصلخيز بود و به موجب حكم خداوند مبني بر اينكه غنائمي كه بدون جنگ و خونريزي به دست ميآيد ملك پيامبر(ص) است، فدك نيز ملك آن حضرت گرديد.بنا به روايتي، هنگامي كه آيه شريفه و آت ذا القربي حقه و المسكين و ابن السبيل...: به خويشاوند و مسكين و درراهمانده حقش را بپرداز (سوره اسراء، آيه 26)نازل شد، پيامبر براي عمل به اين دستور، فدك را به فاطمه- عليها السلام- كه مصداق ذا القرابي: خويشاوند در آيه بودند بخشيدند، و اين سرزمين تا زمان خلافت ابوبكر، تحت مالكيت ايشان قرار داشت و پس از آن توسط او گرفته شد (كه تفصيل اين واقعه، در زندگاني حضرت زهرا- سلام الله عليها- خواهيم آورد.همانطور كه در تاريخ ذكر شده است، سپاه اسلام در اوايل محرم سال هفتم هجري به طرف خيبر حركت كردند.
تاريخ پيامبر اسلام، غزوه حنين
پس از فتح مكه در 20 رمضان سال هشتم هجري، اكثريت قبيله هوازن و گروهي از مردان ساير قبايل، گرد يكديگر جمع شدند و خود را براي رويارويي با موج روزافزون اسلامخواهي و گسترش آيين الهي آماده كردند.رهبر آنان جواني 30 ساله به نام مالك بن عوف نصري بود.همچنين آنان، پيرمردي فرتوت و نابينا را، كه كولهباري از تجربه ساليان دراز را بر دوش داشت، همراه خود آورده بودند تا از تجربيات و نظرات وي استفاده كنند.نام وي دريد بن صمه بود.سپاه دشمن به حركت درآمد.پس از مدتي دريد پرسيد: چرا صداي كودكان و زنان را ميشنوم؟ به وي گفتند: مالك بن عوف دستور داده است زنان و كودكان را همراه خود بياوريم تا مردان جنگي فرار نكنند و به خاطر حفظ خانواده خود تا آخرين نفس بجنگند.پيرمرد باتجربه گفت: به خدا قسم، اين مرد گوسفندچراني بيش نيست (و لياقت رهبري ميدان جنگ را ندارد)، زيرا اگر جنگ به نفع ما باشد، آنچه سودمند است شمشير مردان است و اگر به زيان ما تمام شود، هر كس در فكر فرار خواهد بود و به رسوايي اسارت خانوادهاش تن در خواهد داد! مالك بن عوف، نظر او را مبني بر بازگرداندن خانوادهها نپذيرفت و آينده نيز نشان داد كه سخن آن مرد باتجربه صحيح بود.خبر حركت قبيله هوازن به گوش رسول خدا (ص) رسيد و جاسوسان آن حضرت نيز آن را تأييد كردند.روز شنبه ششم شوال سال هشتم هجري، (يعني كمتر از 20 روز پس از فتح مكه) سپاهي از مكه به حركت درآمد.در ميان سپاه، عدهاي تازهمسلمان و عده كمي از مشركان نيز حضور داشتند؛ مسلماناني همچمون ابوسفيان، دشمن ديرينه و تازهمسلمان امروزي و فرزندش معاويه كه او نيز دست كمي از پدرش نداشت و بعدها صحنههاي خونين اسلام را به وجود آورد.عده سپاه اسلام به 12 هزار نفر ميرسيد.هنگامي كه چشم ابوبكر به اين سپاه عظيم افتاد، گفت: ما هرگز به خاطر كمي نفرات شكست نخواهيم خورد؛ زيرا عده ما صد برابر دشمن است.ولي آينده خلاف اين سخن را اثبات كرد.سپاه هوازن لابلاي شكافها و پشت صخرههاي منطقه حنين موضع گرفتند و در كمين سپاه اسلام نشستند.مالك بن عوف- رهبر سپاه- دستور داده بود كه به محض ورود مسلمانان، بي درنگ بر آنان بتازند و با هجوم ناگهاني آنان را غافلگير كنند.ارتش اسلام وارد درهاي شد كه به منزله گذرگاهي به منطقه حنين بود و در آنجا شب را به استراحت گذراند.هنوز هوا كاملا روشن نشده بود كه نخستين دسته مسلمانان دره را ترك كرد و وارد حنين شد؛ اما ناگهان با فرياد مردان جنگي و پرتاب تيرهاي آنان مواجه گرديد.به هيچ وجه اين حركت دشمن، پيشبيني نشده بود.هراس عجيبي همه را فرا گرفت و با عجله عقبنشيني كردند و موج وحشت در ميان قسمت عمده سپاه كه عقب آنان بود و هنوز وارد منطقه حنين نشده بود پديد آمد و همه فرار كردند.در اين هنگام منافقين خوشحال شدند.ابوسفيان گفت: حتما مسلمانان تا ساحل دريا خواهند دويد! يكي ديگر گفت: سحر و جادو باطل شد! و آن ديگري نيز تصميم گرفت از فرصت استفاده كند و پيامبر (ص) را بكشد.رسول خدا (ص) در حالي كه بر مركب سوار بودند، فرياد زدند: اي ياران خدا و رسول خدا! من بنده خدا و رسول او هستم! سپس در حالي كه عدهاي انگشتشمار حفاظت ايشان را به عهده داشتند به سوي ميدان حركت كردند.از ميان سپاه عظيم اسلام همه گريخته بودند، بجز 9 نفر كه نام آنان در تاريخ ثبت شده است، از جمله علي بن ابيطالب (ع) و عباس بن عبدالمطلب، عموي رسول خدا (ص).عباس كه صداي رسايي داشت به دستور پيامبر (ص) مسلمانان را صدا زد: اي انصار كه رسول خدا را ياري كرديد و اي كساني كه زير درخت رضوان با پيامبر بيعت كرديد! كجا ميرويد؟ پيامبر اينجاست! تشويقهاي رسول خدا و عباس موجب تهييج مجدد مسلمين شد و اندك اندك گرد يكديگر مجتمع شدند.رسول خدا (ص) دوباره به آنان فرمودند: من پيامبر خدا هستم و هرگز دروغ نميگويم؛ خدا به من وعده پيروزي داده است.اتحاد دوباره مسلمين، موجب شكست دشمن و متواري شدن آنان گرديد.مسلمين با نثار كمتر از ده شهيد به پيروزي رسيدند؛ در حالي كه از دشمن شش هزار نفر اسير شدند و 24 هزار شتر، 40 هزار گوسفند و 4 هزار وقيه (كه هر وقيه حدود 213 گرم است) نقره به دست آمد.علت دستيابي به اين همه اسير و غنيمت، همان تصميم نابجاي رهبر سپاه بود كه تمامي خانوادها و اموال را پشت سر سپاه قرار داده بود تا به اتكاي آنان، جنگجويان تا آخرين نفس بجنگند و اكنون همه آنان به چنگ مسلمين افتاده بود.در مورد اين جنگ، آيات 25 و 26 سوره توبه نازل شد كه ترجمه آنها چنين است: خداوند شما را در جاهاي متعددي ياري كرد؛ همچنين در روز حنين، آن زماني كه فراواني سپاهيان، شما را شگفتزده كرد؛ اما اين كثرت براي شما هيچ سودي نداشت و زمين با تمام فراخي و وسعتش بر شما تنگ شد؛ سپس پشت كرديد و گريختيد - آنگاه خداوند آرامش را بر رسولش و بر مؤمنين نازل كرد و سپاهياني از فرشتگان را كه شما نميديديد نازل فرمود و كفار را شكنجه و عذاب كرد و اين، كيفر كافران است.يكي از صحنههاي عجيب، بلكه تأسفآور در راه حركت به سوي حنين، اين بود كه مسلمين در بين راه به درخت سدر سرسبز و بزرگي برخورد كردند و به ياد درخت بزرگي به نام ذات أنواط افتادند.ذات أنواط درختي بود بزرگ و سرسبز كه كفار قريش و ساير اعراب هر سال آن را زيارت ميكردند؛ اسلحه خود را به آن ميآويختند و آنجا قرباني ميكردند و پس از يك روز اقامت، آنجا را ترك مينمودند.مسلمانان چون آن درخت سرسبز را ديدند و به ياد ذات أنواط افتادند، از هر طرف صدا زدند و گفتند: اي رسول خدا! همانطور كه مشركان عرب ذات أنواط دارند، براي ما هم درختي مثل آن قرار بده! پيامبر فرمودند: الله اكبر! به خدا قسم، شما همان سخني را گفتيد كه قوم موسي به او گفتند؛ آنان گفتند: اي موسي، براي ما هم بتي درست كن، همانطور كه اين مشركان بتي دارند و موسي پاسخ داد: شما مردم ناداني هستيد! (به آيه 138 به بعد سوره اعراف رجوع شود).اين روش گذشتگان بود كه شما هنوز بر آن روش باقي هستيد.اين واقعه نشان داد كه هنوز افكار جاهلي از فكر و دل مردم رخت برنبسته بود و مايل بودند با شباهت يافتن به كفار و بر پا كردن مراسم خرافي و پوچ و بيمحتوا، با آنان به رقابت بپردازند؛ گويي پس از مسلمان شدن، عزت خود را گم كردهاند و يا كاستي و حقارتي مشاهده ميكنند و با تقليد كوركورانه در پي جبران چيزي هستند كه با اسلام از دست دادهاند!! هشدار پيامبر (ص) آنان و هر مسلماني را در تمامي اعصار و نسلها، متوجه اين نكته ميكند كه پرستش خداوند جايي براي خرافهپرستي باقي نميگذارد و شوكت مسلمين به پيروي از خدا و رسول (ص) است نه تقليد كوركورانه از بيگانگان.
تاريخ پيامبر اسلام فتح مكه
بيش از يك سال از انعقاد و صلح حديبيه، بين پيامبر اسلام (ص) و كفار قريش ميگذشت.بر طبق مفاد اين قرارداد، دو طرف ميبايستي به مدت 10 سال معترض يكديگر نشوند و هر طرف ميتوانست با هرگروه و قبيلهاي كه ميخواست پيمان صلح را امضا كند.پس از قرارداد حديبيه، قبيله بني خزاعه با مسلمين و دشمن ديرينه آنان يعني بني كنانه با قريش هم پيمان شدند.پس از گذشت 18أ ماه از صلح حديبيه، گروهي از قريش با گروهي از قبيله هم پيمان خود، بر سر قبيله بني خزاعه حمله ور شدند و حدود 23 نفر از آنان را كشتند.افرادي از قبيله خزاع،ه نزد رسول خدا (ص) آمدند و زبان به شكايت گشودند و از آن حضرت تقاضاي ياري كردند.پيامبر نيز تقاضاي آنان را پذيرفته وعده نصرت و ياري دادند.واز آنجا كه اين عمل قريش، نقض پيمان حديبيه بود، پيش بيني ميشد آنان دوباره خواستار تجديد پيمان شوند.پيامبر (ص) در اين مورد پيش گويي كرده، فرمودند: بزودي ابوسفيان براي تجديد پيمان حديبيه و تمديد آن خواهد آمد.پيشگويي رسول خدا (ص) صحيح بود.ابوسفيان وارد مدينه شد و به طرف منزل دختر مسلمان خود، ام حبيبه كه افتخار همسري پيامبر (ص) را پيدا كرده بود رهسپار شد.چون به منزل داخل شد، خواست روي تشك مخصوص رسول خدا (ص) بنشيند؛ ولي ام حبيبه آن را جمع كرد.ابوسفيان به وي اعتراض كرد ولي ام حبيبه پاسخ داد: اين بستر، مخصوص پيامبر (ص) است و تو مرد كافري هستي و من نخواستم كه روي آن بنشيني.پس از آن ابوسفيان با رسول خدا (ص) ملاقات كرد و تقاضاي تجديد پيمان را مطرح ساخت؛ ولي جوابي نشنيد.لذا عدهاي از اصحاب، همچون علي (ع) و زهرا- سلام عليها- را واسطه قرار داد؛ ولي آنها هم در اين مورد اقدامي نكردند.ابوسفيان، مأيوسانه به مسجد رفت و با صداي بلند اعلام كرد كه بطور يك طرفه صلحنامه را تمديد كرده است (!) و به مكه بازگشت.اهل مكه او را ملامت كردند و دانستند كه كاري از پيش نبرده است؛ زيرا پيمان يك طرفه سودي ندارد.در ابتداي ماه رمضان سال هشتم هجري، در مدينه بسيج عمومي اعلام شد.مقصد حركت، مكه بود؛ ولي تا زمان حركت كسي از هدف مطلع نبود و رسول گرامي (ص) عمدا در اين مورد سكوت كرده بود تا دشمن با يك هجوم ناگهاني روبرو گردد و كاملا غافلگير شود.سپاهي مشتمل بر 10 هزار نفر مهيا شد.تمامي راهها و طرق منتهي به مكه، تحت كنترل و مراقبت قرار گرفت تا جاسوسان قريش به مكه وارد نشوند.يكي از مسلمين به نام حاطب پيش از حركت سپاه، نامههايي به سران قريش نوشت و به آنان اعلام نمود كه پيامبر (ص) در صدد حمله به آنان است و پيام را به زني به نام ساره تحويل دادند تا به مكه ببرد.ساره، نامه را در ميان گيسوان بافته خود پنهان كرد و راهي مكه شد.هنوز سپاه حركت نكرده بود كه جبرئيل، رسول گرامي را از اين عمل مطلع ساخت.بي درنگ علي (ع) و زبيربن عوام رهسپار شدند و آن را در بين راه دستگير كردند.ولي چون او را بازرسي كردند، چيزي نيافتند.علي (ع) به آن زن فرمود: به قسم پيامبر دروغ نگفته و ما نيز دروغ نميگويم! نامه را تحول بده! آن زن ميدانست مقاومت در برابر علي(ع) بي ثمر است، نامه را از ميان گيسوان خود در آورد و تحويل داد.در مورد جاسوسي حاطب براي كفار، آياتي از ابتداي سوره ممتحنه نازل گرديد كه خداوند در آن آيهها، مسلمين را از دوستي با مشكركان بر حذر ميدارد.روز دهم ماه مبارك رمضان، سپاه به حركت در آمد و مدينه را ترك كرد.از آن طرف عموي رسول خدا (ص)، عباس بن عبدالمطلب، كه مسلمان بود ولي اسلام خود را تا زمان فتح خيبر در سال ششم هجري پنهان كرده بود، از مكه خارج شد تا به مسلمين بپيوندد.وي در محلي به نام جحفه به مسلمين پيوست.رسول خدا (ص) در مسير حركت در سرزميني به نام مر الظهران در نزديكي مكه فرود آمدند.تا اين لحظه، اهل مكه از حركت سپاه بي خبر بودند؛ ولي اين عمل را يقين نميدانستند؛ لذا افرادي از جمله ابوسفيان از مكه خارج شدند تا اطلاعاتي كسب كنند.پيامبر اسلام (ص) دستور دادند هر نفر از افراد سپاه، براي خود آتشي بيفروزد تا سپاه اسلام از دور هرچه عظيمتر جلوه كند.ابوسفيان، پس از آنكه اندكي از مكه خارج شد، شعلههاي آتش بسيار زياد ديد كه حاكي از اردوي عظيم سپاهياني مجهز بود.در اين فكر بود كه اين لشكر از كدام قبيله است كه ناگهان عباس بن عبدالمطلب او را ديد و صدا زد، به او گفت كه اين سپاه رسول خدا (ص) است و قريش هرگز تاب مقاومت ندارند.ابوسفيان چنان هراسان شد كه دندانهايش از شدت ترس به هم ميخورد و با اضطراب از عباس چاره جويي كرد.عباس براي اينكه عظمت سپاه اسلام را به او نشان دهد تا قدرت هرگونه مقاومتي را سلب كند و فتح مكه به آساني ميسر شود، از ابوسفيان خواست به اردوي سپاه اسلام بيايد و از رسول خدا (ص) امان بخواهد.عباس، ابوسفيان را از ميان اردوي شعلههاي آتش عبور داد تا كثرت سپاه را ببيند و آنگاه او را به محضر رسول گرامي اسلام (ص) آورد.عمربن خطاب كه ابوسفيان را ديد اصرار داشت كه او به قتل برسد؛ ولي عباس اصرار داشت كه او در امان است.رسول خدا (ص) دستور دادند ابوسفيان را تا صبح در خيمهاي نگه دارند و صبح به حضور ايشان بياورند.صحبگاهان ابوسفيان در برابر پيامبر قرار گرفت: رسول خدا (ص) فرمودند: هنوز نفهميدهاي كه معبودي جز خداي يگانه نيست؟ ابوسفيان پاسخ: پدر و مادرم فداي تو باد! تو چقدر بردبار و كريم و با خويشاوندان خود مهربان هستي! اگر جز خدا، خدايي بود، حتما به داد من ميرسيد.- هنوز مرا پيامبرخدا نميداني؟ - پدر و مادرم فداي تو باد! تو چقدر بردبار و كريم و خويشاوند پروري! در اين مطلب (پيامبري تو) هنوز ترديدهايي است! در اين بين عباس گفت: واي بر تو! اسلام بياور پيش از آنكه گردنت قطع شود! ابوسفيان چون جان خود را در خطر ميديد، بناچار شهادتين را به زبان آورد و مسلمان شد.آنگاه پيامبر (ص) فرمودند: ابوسفيان ميتواند به مردم مكه اطمينان دهد كه هر كس به محيط مسجد الحرام پناهنده شود، يا اسلحه را بر زمين بگذارد و بي طرفي خود را اعلام كند، يا در خانهاش را ببندد و يا به خانه ابوسفيان پناه ببرد، مورد تعرض قرار نخواهد گرفت.اسلام ابوسفيان گرچه تصنعي و ظاهري بود، ولي مردم قريش را كه سالها در كفر و ترديد باقي بودند، به طرف اسلام متمايل ساخت؛ زيرا در بالاترين مقام تصميم گيرنده اهل مكه بود، همچنين گذشت پيامبر (ص) از او و جملات فوق كه نشان دهنده از حلم و جوانمردي ايشان بود، زمينه گسترش هر چه بيشتر اسلام را فراهم آورد.ابوسفيان به مكه بازگشت و به مردم حيران شهر چنين گفت: سپاهي در راه است كه كسي را ياراي مقاومت در برابرش نيست! شهر محاصره شده و تا لحظاتي ديگر سقوط ميكند.پيشواي آنان به من قول داده كه هر كس به محيط كعبه و مسجد پناه برد، يا سلاح خود را بر زمين بگذارد، يا در خانه خود را به عنوان بي طرفي ببندد، يا وارد خانه حكيم بن حزام شود، جان و مالش در امان است.اين سخنان روحيهها را كاملا سست كرد؛ ولي تعداد اندكي سوگند خوردند كه از ورود مسلمين جلو گيري كنند؛ لذا با شمشير راه را برروي نخستين دسته مسلمين بستند.اما پس از اندكي مقاومت و با كشته شدن 12 يا 13 نفر متواري شدند.
جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا