دیباچه
ای از تبار زینب، ای فروزنده فانوس امید در دل بیماران دردمند!
ای فرشته! تو را می شناسم، نه از پیراهن یک دست سپیدت؛ تو را از خستگی و شوق توأمانت که در کنج چشم هایت لانه دارد، می شناسم. تو را از عطوفت سرشاری که از بلوغ دستانت می وزد، می شناسم. انگار خدا بیشترین سهم از عشق و محبت را به قلب مهربان تو بخشیده است!
سینه ات را به وسعت کدام دریا، زلالِ مهر نوشانده اند که چنین صمیمی و با خلوصی. به پاس تمام مهربانی هایت، ای فرشته مهربانی! ای صبح آفرین شام تلخ بیماری!
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
ای پرستار، ای سپیدپوش دیار محبت! حضورت برای بیماران، ساغر ارغوانی آرامش است و وجودت تسکین درد. تو الهه عافیتی که تعلق زمینی نداری. مقدس و پاکی و دستانت هنوز بوی سیب و رایحه بهشت می دهد. در نگاه تو خورشیدی می درخشد که جز مهر و ایثار، تابشی ندارد.
نگاه عطشناک بیمار، تشنه زلال مهر توست. تن رنجور و خسته اش به مهربانی تو مرهم می گیرد و تو حتی با نگاهی مهربان که به کویر عطشناک بیماری بباری، گرمای زندگی را در او خواهی افروخت. نفس های تو گرم می کند این نفس های رو به خاموشی را. اطلس های تازه کنار هر تخت، بوی عطوفت تو را گرفته اند و نفست، مهربان تر از