مقدمه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِیمِ
صدای رعد و برق به گوشم میرسید، بلند شدم از پشت میلهها به بیرون نگاه کردم. همه جا تاریک بود و باران تندی میبارید.
نمیدانم چه شد که ناگهان بغضم ترکید. چند ساعتی بود که بازداشت شده بودم. شاید بخواهی بدانی ماجرا چه بود.
بهار سال 87 بود و من در شهر مدینه، مهمان پیامبرِ مهربانیها بودم. در حرم پیامبر با چند جوان عرب در مورد آقا سخن گفته بودم؛ غافل از این که سخن گفتن در مورد آقا در این شهر جرم است.
وهّابیها به من گفتند که تو را به دادگاه میبریم و باید محاکمه شوی. حدّاقل سه ماه در زندان خواهی بود.
حالا باید منتظر دادگاه میماندم. نمیدانم چه شد که یاد مادرِ آقا افتادم. اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: «بانو! خودت کمکم کن!».
آن شب نذر کردم اگر نجات پیدا کنم، کتابی برای بانو بنویسم تا جوانان با ایشان و ولادت فرزندش بیشتر آشنا شوند.
فکر میکنم یک ساعت بیشتر نگذشته بود که من آزاد و رها، دست بر پنجرههای بقیع گرفته بودم و اشکِ شوق میریختم...