سخنی از...
در سن دوازده سالگی که در مقطع راهنمایی در شهر زیبای اصفهان مشغول به تحصیل بودم، توسط دبیر محترم دینی و قرآن تشویق به تحصیل در حوزه ی علمیه شدم.
در ابتدای ورود به حوزه ی علمیه ی ذوالفقار، با شخصیتی کم نظیر و عالمی فرزانه و پدری دلسوز و مهربان آشنا شدم.
با دیدن چهره ی مهربان ایشان، چنان شگفت زده شده بودم که هرگز آن خاطره ی شیرین را فراموش نکرده و نخواهم کرد. از طلبه ای که در حیاط مدرسه بود، سؤال کردم ایشان کیستند؟ با چهره ی شاد و مؤدبانه ای گفت: حضرت آیت الله حاج آقا حسن امامی(زیدعزه).
جلو
رفتم و سلام کردم. مثل همیشه که لبخند بسیار ملیحی بر لب دارند، جواب سلامم را دادند.
نمی دانم چه انقلابی در قلبم رخ داد، ولی خوب می دانم آن نگاه پدرانه و چهره ی ملکوتی و دوست داشتنی، چنان قوت و اراده ای در من احیا نمود که از هیچ ملامتی (لومهلائمی) و مشکلی (که همیشه در سر راه یک طلبه بوده و هست)، نه هراسی داشته باشم و نه از انتخابی که نموده ام، دلسرد و مرددشوم.
با گفتن یک یا علی علیه السلام گام در مسیر طلبگی نهادم.
آری؛ سال هاست که با چنین استادی آشنا هستم و همیشه از ایشان کسب فیض نموده ام.