همگام با رهبران
حتي اگر پر توانترين چكامهها، رساترين كلمات را به خدمت گيرند تا شادماني دروغيني بر قامت انسان ماتم زدهي كنوني بپوشند، ناموفق ميمانند كه ماندهاند... حتي اگر زيباترين جلوههاي طبيعت: زمزمهي جادوئي چشمه ساران، نغمهي آسماني مرغان حق، چشم خونپالاي غروب، گلخندهي صبحگاهان، سرخي شفق، خروش پرغوغاي باد در شاخههاي بلند سپيدارها، عصمت ملكوتي سپيده، نسيم پيام آور سحر، و... همگي آغوش خويش را بگشايند تا اين گم گشتهي از خويش را با شادماني گذراي خود آسودگي [ صفحه 12] بخشند تا نياز بزرگش را فراموش كند و در مستي اين جلوهها بماند، تلاششان بيفرجام ميماند كه... او درمانده است و اين درماندگي از «بي جهتي» است و بي رهبري، و بي رهبر در ظلمات زندگي دائم افتان و خيزان است و سرانجامش افتادن نهائي. انسان در اين دشتستان زندگي، راهش از تماميموجودات جداست، در پهنه زمين آزاد شده تا زندگي كند و بخلاف «زنده» هاي ديگر كه سر تا پا در اسارت طبيعت و بناچار پذيراي تكامل جبري خويشند، او آزادانه مسير خويش را برگزيند. اما... آنچنان كه كوهها بر فراز بودند و قلهها در اوج و باغستانها فراوان و درياها مواج، درهها نيز ژرف بودند و خارستانها بسيار و امواج شكننده فراوان و سيلابها در راه! و بايستي كسي باشد كه پرتگاههاي گوناگون زندگيش را بدو بنمايد و اينكه با كشتي تلاش و انديشه بر امواج [ صفحه 13] خروشان مشكلات فائق آيد و زندگي با هدفي را شروع نمايد. رهبري، مسئله و آرماني انساني است، اختصاص به زمان و مكان و گروهي خاص ندارد، در همه جا و براي همگان مطرح است، نياز به رهبري چيزي نيست كه انكار شود، و اين تنها ماهيت رهبري است كه راهها را چند گونه ميكند. «هنر متشكل كردن گروههاي متفرق و رسانيدن ايشان به هدفي مشترك» رهبري است، اما نحوه رسيدن به هدف و نوع هدف؛ اينجاست كه راهها جدا ميشود! سدههاي سيزدهم و چهاردهم هجري - بيش از گذشتهها - شاهد ظهور مكاتب بشري بوده است، مكاتبي كه هر كدام با ادعاي «به مقصود رساندن اين انسان تنها» ظهور كردند و طرحهاي خويش را براي سعادت او عرضه نمودند، اما تاريخ نشان داد كه هيچكدام، حتي پر سر و صدا - ترين - آنها، بواقع چندان كاري از پيش نتوانست برد و نتيجهاش رنج و سرگراني بيشتر انسان در اين عصر گرديد. [ صفحه 14] غوغاي «ايسم» ها همچون سرابي زيبا، بشر تشنه را فريفته خويش نمود و بسوي خود فراخواند و بشر، درمانده از بي رهبري بسوي ايشان رفت تا مگر نهال آرزوهايش را در ديدگاههاي جديد آنها بارور كند، اما نااميد و هراسان بازگشت، تشنهتر و دردناكتر كه بجز بيابان خشك و تابش بي امان آفتاب چيزي نديده بود، در اين ميان بر همه چيز عاصي شد - اگرچه از اين عصيان نيز جز سرگرداني بهرهاي نيافت - و در همينجا بود كه انديشمنداني چند از ايشان سر خورده از همه جا بار ديگر به آخرين تكيه گاهشان «دين» و «معنويت» روي آوردند... اين روي آوري نشان داد كه انسان، تنها در كنار قوانين مستحكم الهي ميتواند مسير خويش را انتخاب كند كه مسيرهاي بشري همگي «حياتي ذهني» دارند و در مرحله رسيدن به مطلوب به دوگانگي ميرسند: «دوگانگي آرمان و نتيجه»؛ و سرانجام نرسيدن به مطلوب و درماندن. و تنها اين قوانين الهي است كه با پشتوانهي ضمانت خداوند - كه آفريننده و به نظم آورنده و آگاه مطلق بتمامي نيازهاي اوست - ميتواند راهي سعادت بخش پيش پاي او گذارد [ صفحه 15] و بهترين رهبران، كساني هستند كه او برگزيده و به ميان خلق فرستاده است تا ايشان را از همهي تاريكيها و ظلمتها و دشمنهاي شناخته و ناشناخته آگاه كنند: پيامبران. پيامبران؟: اين پيام آوران خستگي ناپذير كه هرگز براي انجام رسالتهاي دشوارشان پاداشي از انسان طلب ننمودند بلكه پيوسته از دست همين بشر، شكنجه و عذاب ديدند و اغلب به دست خود او شهيد گشتند. [1] . اما خداوند از ارسال ايشان باز نايستاد و پيوسته در همه جا، اين مناديان آزادي و آگاهي را به سوي مردم روانه كرد [2] : تا همچون بارانهاي رحمت آفرين بهاري، بر گسترهي [ صفحه 16] قلبهاي ايشان ببارند و ميثاقهاي نهفته در وجودشان را شكفته سازند و به يادشان آرند تا بدان عمل كنند. و سرانجام در تاريكترين زمان و در بحرانيترين لحظات تاريخ، لحظاتي كه جهان در جهل و بي خبري و آشوب غوطه ميخورد، دست پرتوان الهي، آخرين فرستاده خويش را براي اتمام رسالت تمامي پيامبران پيشين در ميان ريگزار تفتيدهي حجاز به نبوت برانگيخت تا نداي رسالتش را بر تمامي جهان عرضه كند كه: يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعا اي مردم! من فرستاده خداوند بر تمامي شما هستم [3] . اين فرستاده رحمت، صاحب خلق عظيم، از فراز كوه [ صفحه 17] «نور» و غار «حرا» برانگيخته شد تا بار ديگر - و براي آخرين - بار نداي آزادي انسان را فرياد زند و او را از قيد تمامي بندها برهاند و تنها به سوي خداوند روانه كند، موهومات طبقاتي را برچيند، امتيازات جاهلي را بردارد، عبادتهاي دروغين را لغو كند و همه جا نظام برابري گذارد و برادري و روح ايمان و توحيد. و آخرين منشور الهي، قرآن را - كه در او از هيچ فروگذار نشده - براي سعادت و رهبري اين انسان تا پهنه قيامت كبري به ارمغان آورد. [ صفحه 21]
رهبري در اسلام
قل فلله الحجة البالغة [4] . بگو براي خداست برهانها و حجتهاي رسا. بي ترديد در هيچكدام از اديان آسماني، بسان اسلام از مسأله رهبري سخن گفته نشده است. بلكه ميتوان گفت به كمتر موضوعي از موضوعات در محدوده ديانت اسلام به اندازه رهبري توجه شده است. هدايت از آن خداست و استمرار حجتهاي الهي براي رسانيدن اين هدايت بر تمامي انسانها هميشگي است كه: [ صفحه 22] ان علينا للهدي [5] . هدايت مردمان بر ماست. و چون اين رهبري در وجود پيشواياني صالح، امكان پذير است، لذا وجود امام و راهنما تا بدانجا تأكيد شده است كه پيامبر اسلام، كساني راكه ميميرند و رهبر زمان خويش را نميشناسند، به مردگان دوران جاهليت تشبيه نموده است. [6] . شاهد ديگر، تأكيد صريحي است كه اصل «خالي نماندن زمين از حجت» در اسلام بر وجود راهنما و امام در زمين تا آخرين لحظه حيات بشر، نموده است. [ صفحه 23] در حديثي از امام صادق (ع) در زمينه ادامه هميشگي ارسال حجج الهي بر مردم چنين آمده است: اگر در زمين بجز دو نفر باقي نمانند، يكي از آن دو، حجت خداوند خواهد بود. [7] . گوئي اين اراده الهي است تا تمامي انسانها از رهگذر اين هدايت بهره گيرند و تا آخرين نفر آنها از اين چشمه جوشان بي نصيب نمانند، آنجا كه در سخني ديگر ميبينيم: آخرين فردي كه از اين دنيا ميرود امام خواهد بود تا كسي خداي عزوجل اعتراضي ننمايد كه مرا بدون حجت گذاردي. [8] . و برداشتي زيبا از اينكه گسترهي زمين هرگز از رهبر [ صفحه 24] و پيشوا خالي نميماند از اين حديث بر ميآيد كه: اگر لحظهاي كه امام در زمين نباشد، زمين اهلش را فرو ميبرد، همچون امواج خروشان دريائي طوفاني كه با تمامي مسافران خويش دگرگون ميشود [9] . و اين همه ميرساند تا چه حد، اسلام به هدايت و راهيابي انسان، توجه نموده است و اينكه حتي لحظهاي بدون سر - پرست و راهنما نماند، تا بدانجا كه خواست الهي را اين ميداند كه اگر در زمين به جز دو نفر نباشند يكي از آن دو امام است، و آخرين باقيمانده بر پهنه زمين حجت الهي است. در اينجا، موضوع رهبري در اسلام و ادامه آن در طول تاريخ را در دو بخش طرح ميكنيم: [ صفحه 25] نگاهي گذرا، به زندگاني پرارج حضرت خاتم الانبياء (ص) نشانگر اهميت بسزاي مسئله رهبري و توجه بيش از حد آن حضرت به جهت دادن مردم در مسير رهبري راستين پس از دوران حيات اين جهاني اوست. حضرتش در زندگي پرنشيب و فراز خويش، در كنار ابلاغ رسالتهاي گونه گون، هر جا كه مناسبتي پيش ميآمد، موضوع ادامه رهبري را بر همگان عرضه ميداشت، تا هيچگونه ترديدي در جانشين پس از خويش كه ادامه دهنده راه اوست، باقي نماند. تاريخ شاهد است كه اين موضوع مهم، خاطر پيامبر را پيوسته به خود مشغول ميداشت و بارها و بارها زبان گوياي آن حضرت را در معرفي اين رهبر پر ارج به حركت در آورد تا نهال تازه پاي اسلام در اثر نشناختن رهبر و در نتيجه بگمراهي در افتادن و از مسير اسلام منحرف شدن، به خشكي نگرايد. اشاره به سه فراز مهم از سه بخش مختلف زندگاني آن حضرت از ميان نمونههاي مكرر، كافي است ما را به اين حقيقت بزرگ رهنمون سازد كه پيامبر در شناساندن حضرت علي (ع) بعنوان رهبر پس از خود، تا چه حد اصرار و پافشاري [ صفحه 26] داشته است و اين نه امري خصوصي كه فرماني الهي بوده است زيرا پيامبر از خويش سخني ندارد و تنها رساننده وحي الهي است و سراپا مطيع و فرمانبردار خداوند است و تماميسخنانش او امر «الله» است كه او: و ما ينطق عن الهوي، ان هو الا وحي يوحي از هواي خويش سخن نميگويد و هر چه گويد بر مبناي وحي الهي گفته است. [10] . لذاست كه فرمانش، فرمان خدا و سرپيچي از امرش مساوي ضلالت و گمراهي آشكار است، چنانكه قرآن مجيد ميفرمايد: و ما كان لمومن و لا مومنة اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا. هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد در كاري كه خدا و رسول او حكم كنند، راه خلاف پويد و رأيي مخالف اظهار نمايد و هر كس نافرماني خدا و رسول او [ صفحه 27] را نمايد، به گمراهي آشكار در افتاده است. [11] . و اين موضوع نيز - ابلاغ رهبري حضرت علي (ع) پس از او - از اين گونه امور است و هرگز كسي را نرسد كه در اين امر مخالفت پيامبر را نمايد و رأيي ديگر ابراز كند كه در اين صورت، راه گمراهي را دنبال نموده است و اين صراحت قرآن است. اولين فراز مورد بحث ما، نخستين دعوت عمومي پيامبر است آنجا كه حضرتش در حضور بزرگاني از بنيهاشم براي اولين بار سخن از اسلام به ميان آورد و اينكه ايمان بياورند و خداي يگانه را بپرستند و رسالت او را بپذيرند... در همين مجلس، نوجواني كه با ارادهي آهنين خويش همگان را به اعجاب آورد، تنها پاسخگوي پيامبر در آن جمع شد و به درستي رسالت او شهادت داد، اين نوجوان كسي جز «امام علي (ع)» نبود كه به عنوان رهبر پس از پيامبر [ صفحه 28] معرفي گرديد... [12] . چه در اينجا كه اولين لحظات دعوت آشكار پيامبر بود و هنوز اسلام ياور و معيني نداشت و چه در اوج شكوه و عظمت اسلام و جلال آن كه همگان را به تعالي مقام اسلام [ صفحه 29] و پيامبر متوجه نموده و هزاران مشتاق و واله را گرد شمع وجود پيامبر جمع آورده بود، يعني در فراز دوم بحث ما، موضوع چندان تفاوت نداشت و در هر دو جا - يوم الدار و يوم غديرخم - ولايت و رهبري مولا علي (ع) به همگان ابلاغ گرديد، با اين تفاوت كه يكي در محدودهاي كوچك و فقط براي بزرگان بنيهاشم در دوران ابتدائي و ضعف و ديگري در گسترهاي پهناور، در اوج قدرت و براي تمامي مردم و در دل بياباني وسيع و در كنار آبگيري با نام «خم» انجام شد. [13] . بدين وسيله تمامي مسلمانان، متوجه شخص علي (ع) گرديدند كه پيوسته همراه پيامبر، پرچم ياري و مددكاري آن حضرت را بر دوش داشته، جان بر كف، ارادت خويش را بارها بظهور رسانيده بود. و چه در آخرين فراز كه پيامبر در بستر بيماري، آخرين لحظات زندگي را ميگذراند و در [ صفحه 30] آن حال نيز علي (ع) را به عنوان مقتدا و رهبر براي مردم معين فرمود و بار ديگر همگان را به سوي او متوجه نمود و او و خاندانش را در كنار ثقل بزرگ قرآن، قرار داد و همتاي جدا نشدني آن و وسيله نجات امت از گمراهي و حيراني و ضلالت خواند. [14] . و بدين وسيله مسئله «ولايت و امامت» ائمه عليهمالسلام را كه از اهميت ويژهاي برخوردار بود بر همگان ابلاغ نمود و ميتوان ادعا كرد اين موضوع از مهمترين مباحثي است كه آيات و روايات بسيار زيادي را به خود اختصاص داده است. و اين، اهميت ويژهي امامت را نمايان ميسازد. چه اهميتي براي اين موضوع بالاتر از اينكه خداوند در قرآن، اطاعت «اولي الامر» را در رديف اطاعت خويش و اطاعت پيامبر آورده است: اطيعوا الله و اطيعواالرسول و اولي الامر منكم خدا را اطاعت كنيد و پيامبرش را و «اولي الامر» [ صفحه 31] را. [15] . در اين كه اطاعت از اولي الامر، واحب و لازم است، بين عموم فرق اسلامي اتفاق نظر وجود دارد، اما در اينكه اينان چه كساني هستند و چه صفاتي دارند، بحثها جدا ميشود. شيعه معتقد است اولي الامر، افرادي هستند عادل و عالم و جانشين پيامبر كه هرگز فرمان و حكمشان برخلاف احكام و اوامر الهي نيست و مروج و مبين تعاليم قرآن كريم و سنت پيامبر و راسخ در علوم و معارف الهيه هستند كه ايشان كساني جز ائمه دوازد گانه پس از پيامبر نميباشند... زيرا فرمانروايان، بطور اعم هرگز صاحب چنين صفاتي نبودهاند و لذا اين مقام تنها در ائمه اثني عشر منحصر ميشود و احاديث زيادي از پيامبر در اين زمينه رسيده است. [16] . [ صفحه 32] آنگونه كه ديديم، پيامبر (ص) از ابتداي بعثت تا آخرين لحظات زندگي، همه جا در موقعيتهاي مختلف به مسألهي رهبري پس از خويش اشارت نموده است، در ميدان جنگ، در مسجد، در جمع صحابه، در مكه، در مدينه، هنگام حج، هنگام خطابه... در اينجا به سه آيه از قرآن كه شاهد ابلاغ اين موضوع مهم توسط پيامبر است، اشاره ميرود تا از وحي الهي نيز شاهد آورده باشيم. [17] . 1- سوره مائده، آيه 55: انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون. [ صفحه 33] صاحب اختيار شما منحصرا خداست و پيامبرش آنان كه ايمان آوردهاند، آنان كه نماز به پا ميدارند و زكات ميدهند در حالي كه ركوع كنندهاند. مورد توجه است كه ولايت كساني كه در حال ركوع زكوت ميدهند، در آيه بالا، در رديف ولايت خدا و رسول قرار داده شده است يعني كه زمام مؤمنان پس از پيامبر در دست قدرت ايشان قرار ميگيرد. احاديث بسيار زيادي به نقل شيعه و مآخذ بسياري از كتب تفاسير و حديث اهل تسنن، تأكيد ميكند كه نزول اين آيه در شأن حضرت علي بن ابيطالب (ع) است زماني كه در حالت ركوع انگشتري خويش را به سائل بخشيد. [18] . نابراين رهبري امت، بعد از غروب خورشيد رسالت، [ صفحه 34] طبق اين آيه با حضرت علي (ع) است. [19] . 2- سورهي مائده، آيه 67: يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من بك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته، و الله يعصمك من الناس. اي پيامبر، آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده ابلاغ كن كه اگر ابلاغ نكني رسالت خداي را به پايان نرساندهاي و خداوند ترا از مردم حفظ خواهد نمود. از مضمون آيه بر ميآيد كه موضوع مورد ابلاغ بسيار حائز اهميت است تا بدان جا كه رساندن آن به مردم مساوي پايان بخشيدن به رسالت عظيم رسول الله (ص) شمرده شده [ صفحه 35] است و اگر تصور شود كه رسالت خاتم النبيين تحقق رسالتهاي تماميانبياء الهي از شروع تاريخ تا زمان بعثت و اكمال و اتمام ايشان بوده است، تلقي ابلاغ آن موضوع به ويژه بسيار شگفت و پر اهميت خواهد نمود. مرحوم علامه فقيد، شيخ عبدالحسين اميني، بيش از سي مدرك معتبراز فريقين - كه خصوصا بزرگترين علماي اهل تسنن را در بر ميگيرد - در اثبات نزول اين آيه در مورد امام علي (ع) نقل نموده است كه از همگي آنها بر ميآيد كه در بازگشت پيامبر از آخرين سفر حج - حجة الوداع - هنگامي كه گروهها گروه از مؤمنين بر گرد شمع وجود خاتم الانبياء حلقه زده همراهش بسوي مدينه رهسپار بودند، اين آيه نازل شد كه پس از آن پيامبر در آن جمع با شكوه - در غديرخم - براي ابلاغ ولايت و رهبري پس از خويش دست امام علي (ع) را بالا برد و به عنوان امام و خليفه پس از خود معرفي فرمود، [20] تا همگان رهبر خويش را روي در رو بشناسند و در طوفانهاي سهمناك حوادث دستخوش [ صفحه 36] امواج شكننده نفاق و كفر نگردند. تاريخ هرگز همتائي چون امام علي (ع) سراغ ندارد، اين مجموعه صفات انساني، سرآمد در تقوي و شجاع و عبادت و حكومت و... كسي كه براي پيامبر هم برادر بود و هم جان نثار، هم ياور بود و هم پشتيبان، هم جانشين بود و هم سردار،... 3- سوره مائده، آيه 3: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا. امروز دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و خشنود گشتم كه اسلام دينتان باشد. كه پس از واقعه حماسي غدير نازل گشت و زيباترين و جاودانه ترين تعبيرها را از مساله امامت و وصايت امام علي (ع) به دست داد. يعني كه اسلام با ولايت كامل شد و برترين نعمت الهي - ابلاغ اين امامت - بر بشر ارزاني گشت. [21] . [ صفحه 37] شيعه در اين موضوع حماسههائي پرشكوه آفريده است كه هر يك گوياي حرفها و يادهائي است كه تا كرانه رستاخيز بانگش، صلا خواهد داشت. همچون كتب «سليم بن قيس»، «بصائر الدرجات»، «تلخيص الشافي»، «غاية المرام»، «احقاق الحق»، «عبقات الانوار»، «بحارالانوار»، «الغدير» و.... اما دردناك اين كه پس از پيامبر، تمامي اين سفارشها قرباني حكومت طلبي عدهاي گشت و گروهي كه هرگز صلاحيت جانشيني پيامبر را نداشتند، جاي امام و نماينده پيامبر را غصب نمودند [22] و مسير و برنامه مسلمانان تا حدود [ صفحه 38] زيادي به انحراف افتاد... و تنها چند سالي - در دوران پنج ساله حكومت امام علي (ع) جرقههائي از اسلام واقعي و از عدل و دادگري درخشش گرفت كه همين مختصر چشم جهانيان را به فروزش - تابناك اين خورشيد فروزان، دوخت. اما هزاران افسوس كه اين خورشيد سالها در پس ابرهاي تيره جهالت مردم پنهان بود و جز گروهي اندك از تيزبينان روشن ضمير كمتر كسي توانست به تعالي مقام آن حضرت پي ببرد و متأسفانه امروز نيز برخي همچنان در ادامه آن كجرويها، چشمهاي خويش را بستهاند تا نور را نبينند و حقيقت را از نظر پنهان كنند بي خبر از آنكه خداوند نورش را كامل ميكند اگر چه كافران اكراه داشته باشند» [23] . [ صفحه 39] در آخرين سخنان پيامبر با امت، شاه نكتههائي نمايان به چشم ميخورد كه روشن كننده راه پرپيچ و خم جامعه اسلامي پس از آن حضرت است و معرف دو رهبر مهم و ارزنده كه در صورت گرويدن به ايشان، ميتوان به صراط مستقيم هدايت راه يافت. پيامبر خدا (ص) در آخرين سخنراني خويش با مردم - هنگامي كه صدها صحابي چشمان خويش را مترصدانه بصورت پيامبر دوخته بودند - پس از سخناني، چنين فرمود: اي گروه مردم: من دعوت پروردگارم را براي مرگ اجابت كردم و بزودي از بين شما خواهم رفت، اما دو چيز گرانبها در بين شما باقي ميگذارم: كتاب خدا - قرآن - و عترت و خاندانم، كه اگر به آن دو بپيونديد - پس از من - هرگز گمراه نخواهيد گشت و آن دو هيچگاه از هم جدا نميشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. اما خاندانم: [ صفحه 40] پس، از ايشان دانش آموزيد و به ايشان علم نياموزيد كه از شما دانشمندترند! و زمين هرگز از ايشان خالي نميماند، كه اگر تهي ماند، با اهلش فرو ميرود...» سپس فرمود: «خداوندا! همانا تو هرگز زمين را از حجتي بر خلقت خالي نميگذاري، به اين خاطر كه دينت راه باطل نپويد و دوستانت بعد از هدايت گمراه نگردند. ايشان - اين حجتها - از نظر تعداد كماند، ولي در نزد پروردگار بسيار پر ارج و والا قدرند. [24] . [ صفحه 41] آنگونه كه از كلام پيامبر (ص) به صراحت برميآيد، آن حضرت در كنار قرآن، خليفهاي ديگر معين نموده است كه مبين قرآن و رافع اختلاف و توضيح دهنده حقايق الهي آن است. قرآن به لحاظ جامعيت و وجوه گوناگوني كه دارد، بايد در كنار آن، همه وقت، اماميباشد تا علمش را به مردم بياموزد و در هنگام منازعهي آنان، رافع اختلاف باشد. به همين دليل است كه خداوند در مورد قرآن فرموده: بل هو ايات بينات في صدور الذين اوتوا العلم بلكه آن آياتي است روشن در سينههاي آنان كه به ايشان علم داده شد. [25] . [ صفحه 42] به همين جهت است كه پيامبر دو ثقل گرانبها نام ميبرد و ميفرمايد كه آن دو هرگز - تا پهنه قيامت - از هم جدا نميشوند و در صورت تمسك به آن دو، گمراهي و ضلالت نخواهد بود. در تعبير ديگري، پيامبر، خاندان پاكش را به كشتي نجات در اقيانوس مواج و متلاطم حوادث زمان تشبيه نموده است: مثل خاندان من در ميان شما، همانند كشتي نوح است، هر كس به آن پيوست، نجات يافت و هر كس به آن پشت كرد در امواج مرگ زاي درياي زمانه غرق شد. [26] . روايات ديگر منقول از پيامبر، حتي نام و تعداد [ صفحه 43] اوصياي آن حضرت را نيز معين ميكند كه در همگي آنها ادامه كار و راه پيامبر در مسير ولايت و امامت، مورد بحث قرار گرفته است. [27] . و اين موضوع - آن چنان كه تفصيلش را يادآور شديم - آن گونه پراهميت است كه بخشي از قرآن در بيان عمومي آن خلاصه ميشود كه: انتخاب اين رهبران منحصرا در اختيار خدا و پيامبر اوست و اطاعت آنان همپاي اطاعت آن دو، و پذيرش ولايت و زعامت ايشان در رديف اطاعت و ولايت خدا و پيامبر قلمداد شده است و در اهميتش همين بس كه تمامي تعاليم ديگر اسلام در يك سو و ابلاغ اين موضوع توسط پيامبر، چه در زمان ضعف و ابتداي كار و چه در اوج قدرت و اقتدار، به ابلاغ آن گذشته است و اينكه رهبري امت پس از غروب خورشيد رسالت در اختيار دوازده پيشواي پاك از قريش - به تعداد نقباي بني اسرائيل - قرار [ صفحه 44] ميگيرد كه آخرين ايشان حضرت امام مهدي (ع) ميباشد.... [28] . تاريخ ظهور يازده نفر از ايشان را شاهد بوده است - چه تاريخ بيگانه و چه در تاريخ خودي - يازده بزرگي كه بيان زندگاني هر يك فصولي مهم از تاريخ اسلام و تشيع را به خود اختصاص داده است، پيشواياني كه همچون تابش بي امان آفتاب پرتو و علم و فضيلت خويش را بر جامعه مرده و فرو افتاده [ صفحه 45] زمان خويش ارزاني داشتند و به مقتضاي زمان و مكان، جلوههائي از اسلام راستين را نماياندند - اگر چه شب پرههاي تاريك پرستي كه زمام امور مردم را نيز بعهده داشتند، همواره ميكوشيدند تا اين انوار فروزان را به ظلمت و تباهي كشند، اما كوچكتر از آن بودند كه نور الهي را خاموش كنند كه: و الله متم نوره و لو كره الكافرون [29] . خدا كامل كننده نور خويش است، اگرچه كافران نخواهند. و اگر پارهاي از اهداف اين رهبران عقيم ماند، تمامي به تجلي و ظهور آخرين رهبر واگذار شد تا در دولت جهاني خويش تحقق كامل راستين را به ظهور آورد. و اين پيشوايان - ائمه دوازده گانه - هر كدام با اينكه جو فاسد زمان چه درابتداي غصب خلافت و چه در هنگام تسلط بنياميه و بنيعباس نميگذاشت كه وظيفه عظيم خويش را به راحتي و اكمال انجام دهند، اما هر كدام به روشي و گونهاي وظيفهي رهبري امت را به انجام رسانيدند، حقايق عاليهاسلام [ صفحه 46] را شرح و بسط و توضيح فرمودند و گنجينه سخنان ارزنده خويش را بر روي مردم گشودند؛ هر كجا سخن گفتند گوئي پيامبر با علم سرشار خود سخن ميگويد و هر جا نشستند و برخاستند، گوئي سنت پيامبر تجديد شده است، علم و تقوايشان تشنگان را سيراب مينمود و پرتو افشاني وجود ايشان، افتادگان در وادي حيرت و ضلالت را به صراط مستقيم رهنمون ميساخت. سرانجام به سال 255 هجري آخرين امام، در خانه امام عسكري (ع) زاده شد تا رهبري امت را تا پهنه قيامت در دست گيرد، نام مباركش «محمد بن الحسن» و كنيهاش «ابوالقاسم» و القابش «مهدي» و «قائم». همان كه در احاديث پيامبر و ائمه معرفي شده بود و نويد ظهورش به عنوان تحقق بخش وعده الهي و برپا كننده حكومت الهي و پاك كننده زمين از ناپاكي ستمگران و سازنده حكومت اسلام و زنده كننده ريشههاي خشكيده دين در طي قرون متمادي، متواترا داده شده بود و سرانجام ميآيد تا انتظار تماميپيامبران و مؤمنين صالح را براي [ صفحه 47] استخلاف زمين، به پايان برد. [30] . و اينك ما در مقطعي از تاريخ، چشم براه اين دوازدهمين امام از گروه رهبران پس از پيامبر هستيم، در حاليكه ميدانيم در اين جهان، ناشناس زندگي ميكند و خود چشم انتظار زماني است كه رهبري آشكار خود را آغاز نمايد و برنامه عظيمش را به انجام رساند. حضرت امام مهدي (ع)، آن كس كه حيات و ظهورش، تولد و غيبتش و تمامي ويژگيهايش از زبان پيامبر و امامان (ع) بارها گوشزد شده بود، تا كوچكترين ترديد بر حق جويان باقي نماند. [31] . [ صفحه 48] اما موضوعي كه مورد بحث است، تغيير در نحوه رهبري اين امام در مقايسه با ائمه ديگر و نيز گونهي سود بردن ما در اين دوران از وجود مبارك آن حضرت است، و اينكه رهبري در زمان آنان با وجود ظاهري ائمه توأم بود و اينك امام: راهبر امت است اما در پس پرده غيبت. آنچه مسلم است اينكه: نشناختن و عقيده نداشتن به او همپاي پذيرش عظيم عقيم ماندن طرح اسلام براي آينده جهان است كه در اين صورت سخت ناروا مينمايد و غير قابل قبول، زيرا كه خداوند وعده داده است: هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون او كسي است كه پيامبرش را همراه با هدايت و دين راستين فرستاد، تا - اسلام را - بر تمامياديان چيرهاش گرداند، اگر چه ناباوران خوش نداشته باشند. [32] . [ صفحه 51]
رهبري در غيبت امام
در كتاب توراة آمده است كه حضرت موسي (ع): مردان با كفايت اسرائيل را برگزيد، آنان را سرپرست مردم ساخت و حكومت بر هزاران نفر، صدها نفر، و دهها نفر را به ايشان سپرد و آنان در همه وقت ميان مردم قضاوت كردند، موارد بغرنج و دشوار را با موسي در ميان ميگذاشتند، ولي قضاوتهاي كوچك را خود از عهده برميآمدند. دو هزار سال بعد از موسي، اين مسأله هنوز آنقدرها تازه بود كه ف. و. تايلور ناچار شد آن را به صورت فرمولي [ صفحه 52] (براي مديريت سازمانهاي اداري) در آورد و «اصل استثناء» بنامد. [33] . «تفويض اختيارات» بحثي است كه در هر گونه رهبري مطرح ميگردد. رهبر در صدر به امور مهم سازمان ميپردازد و موارد كوچك را به با كفايتان از مردم ميسپارد تا به انديشه و برداشت خويش و با توجه به كليات كار و سخنان رهبر و اصول و مبادي طرح شده، طرحها را به انجام رسانند و كار را بسط دهند و سيطره آن را به همه جا كشانند. معني «تفويض اختيار» آن است كه رهبر، بخشي از اختيارات خود را واگذار ميكند و اداره قسمتي از گستره فعاليت خويش را به ديگران ميسپارد، بدون اين اصل، هيچ [ صفحه 53] سازماني قادر به انجام عمل مؤثري نخواهد بود، بويژه زماني كه محدوده رهبري پيوسته گستردهتر شود كه در اين صورت لزوم اين امر بسيار حتميمينمايد. در اين هنگام، رهبر فقط اختيارات خود را در مورد وظايف يا چيزهاي معيني واگذار نميكند، بلكه مسئوليتي شبيه مسئوليت خويش را منتقل ميسازد، به ديگر سخن: وي خود حق تفويض اختيارات را در محدودهاي كوچكتر واگذار مينمايد. پس از جنگ جهاني دوم، نظريه علماي فن «مديريت سازمانهاي اداري» بكلي دگرگون گرديد، و شيوه جديد تفويض اختيار، عملي گرديد، از اين رو تحولات عميقي در طرز فرماندهي و نظارت و چگونگي مديريت سازمانهاي عمومي و خصوصي بوجود آمد كه آثار آن در اغلب موسسات امروزي به خوبي مشهود است. اين نوع رهبري نتايج بسيار ارزندهاي بدنبال دارد: عدم تراكم كارها در نزد فردي خاص، افزايش بازدهي عمليات، [ صفحه 54] تقويت همكاري دستجمعي، ازدياد علاقه نسبت به انجام وظيفه به علت روبروئي هميشگي با نماينده رهبر، انجام سريع كارها و... «اصل استثناء» به عنوان فرازي مهم از قانون كلي «تفويض اختيار» نشان ميدهد كه چگونه ميتوان گستره رهبري را در ابعاد گوناگون، توسعه داد و با اين روش، مسئوليتي مشابه مسئوليت رهبر را به با كفايتان از مردم سپرد، تا آنان رهبري انسانها را به دست گيرند و در موارد گوناگون مشكلات ايشان را برگيرند و راه صواب را بديشان بنمايند و تنها در «استثنائات» [34] و موارد اشكال اساسي كه خود ناتوان ميمانند، به «رهبر» مراجعه كنند. قرآن مجيد، اين اصل كلي را در زمينه بسط دانش ديني چنين بيان ميكند: و ما كان المؤمنون لينفروا كافة، فلولا نفر من كل فرقة [ صفحه 55] منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون. نشايد كه مؤمنان همه كوچ كنند، پس چرا از هر فرقهاي، طائفهاي كوچ نكنند تا در دين تفقه و بررسي نمايند و چون بسوي قوم خود بازگشتند آنها را بيم دهند كه از خداوند بهراسند. [35] . آنطور كه از آيه بر ميآيد، نه تماميمردم، كه گروهي خاص بايد براي فراگيري تعاليم و اوامر الهي، ديار خويش را ترك گويند تا پس از بازگشت، با بهره گيري از آموختههاي خود، قوم خويش را راهنما گردند و اين بدينگونه است كه از هر دسته و طبقهاي - فرقه، گروهي متحرك - طائفه - بايد كوچ كنند و در آئين و قوانين و دستورات آن و وظائف يكايك مردم، چه عبادات و چه اجتماعيات، بررسي و اجتهاد كامل كنند تا چون به ميان قوم خود بازگشتند، آنها را آگاه كنند و بيم دهند و بدين ترتيب حس مسئوليت و تكليف را در مردم بيدار كرده آنها را از عواقب نافرماني مطلع نمايند. [ صفحه 56] روش پيشوايان از زمان رسول خدا (ص) تا دوران ائمه طاهرين (ع) بر اين بوده كه به اصحاب خود كه فقيه و راوي حديث بودند و به فرمان آنها براي نشر احكام به اطراف ميرفتند، اجازه نظر و فتوي ميدادند، چنانكه رسول اكرم با همين اجازه بعضي از اصحاب عاليقدر خود را مانند «مصعب بن عمير» به مدينه فرستاده و «سعد بن معاذ» را به يمن و اطراف جزيره گسيل داشتند. و به همين ترتيب، روش ائمه معصومين عليهمالسلام هم، همين بوده؛ اميرمؤمنان (ع) در زمان رهبري خويش به «قثم به عباس» - والي آن حضرت در مكه [36] مينويسد: «صبح و عصر بنشين و براي مردم فتوي بده» نيز از حضرت صادق (ع) رسيده است كه بعضي افراد را به «ابابصير اسدي» و به «محمد بن مسلم ثقفي» رجوع دادهاند تا در مواقع اشكال به آنها مراجعه كنند. [ صفحه 57] آن حضرت به«ابان بن تغلب» ميفرمود: «در مسجد مدينه بنشين و براي مردم فتوي بده» حضرت رضا (ع) «علي بن مسيب» [37] را در زمينه يادگيري علوم ديني، به «زكريا بن آدم قمي» كه امين امام (ع) بود، ارجاع فرمودند و همچنين گروهي از ياران خويش را در فراگيري حقايق ديني به يونس به عبدالرحمن سپردند. [38] . و اين روش همواره ادامه داشته و اين اصل «استثناء» پيوسته در برنامه كار ائمه (ع) بوده تا اينكه در قالبي نو در زمان غيبت حضرت بقية الله (ع) آخرين پيشواي الهي، مطرح گرديد. [ صفحه 58] اجمالا اينكه: قبل از تولد حضرت بقية الله - عج - خلفاي عباسي، به خاطر نويدهائي كه درباره قائم (ع) شنيده بودند كه: «خواهد آمد و اساس حكومتهاي ظلم و جور را درهم خواهد ريخت، اگر چه از عمر جهان يك روز بيشتر باقي نمانده باشد [39] » هراسناك بر مقام و حكومت خويش، حلقه محاصره را بر ائمه عليهمالسلام هر روز تنگتر مينمودند تا چنين فردي متولد نگردد و اگر متولد گشت او را از بين ببرند، اما از آنجا كه خواست الهي بوقوع خواهد پيوست اگر چه زورگويان نخواهند، امام (ع) در پنهاني متولد گشت و وجودش از ايشان مخفي ماند، همانند اختفاي حضرت ابراهيم (ع) از نمروديان و حضرت موسي (ع) از فرعونيان. ولي آنها از پاي ننشستند و پيوسته مترصد بودند كه اگر آن حضرت متولد شده او را از بين ببرند. بعد از وفات امام عسكري (ع) كه امامت به حضرت [ صفحه 59] مهدي (ع) رسيد، بفرمان خداوند در پنهاني، رهبري امت را بعهده گرفتند و غيرمستقيم، شيعه را هدايت مينمودند، ابتدا در دوران غيبت صغري - پنهاني كوتاه - بزرگواراني با تقوي را معين نمودند تا ايشان واسطه بين امام و خلق باشند و سؤالات و احتياجات مردم را بعرض امام (ع) برسانند و دستورات آنحضرت را بمردم ابلاغ نمايند. دوران غيبت صغري در خور تحقيق بسيار دقيقي است و نشايد كه در اين مختصر، به تمامي حوادث آن زمان و دستگيريهاي بسيار امام در اين دوره، اشاره رود [40] اما همين بس كه اين بزرگواران، حامل توقيعات [41] بسياري از جانب امام (ع) خطاب به امت بودند كه همگي همچون درخشش نور در تاريكيها و بيراهههاي زندگي، راه واقعي را بمردم نشان داده ايشان را آشناي به وظايف شرعيشان نموده به [ صفحه 60] مسائل اجتماعي آگاه مينمودند. شيخ طوسي در كتاب ارزنده «غيبت» پس از آنكه نائبان خاص آن حضرت را معرفي ميكند. به شرح ذيل: 1- جناب ابوعمرو، عثمان بن سعيد (كه نائب خاص حضرت عسكري (ع) نيز بودند) 2- جناب ابوجعفر، محمد بن عثمان. 3- جناب ابوالقاسم، حسين بن روح. 4- جناب ابوالحسن علي بن محمد السيمري. درباره وثاقت و ارزش قدر و رتبه ايشان، احاديثي از امام (ع) نقل ميكند كه ارج و مقام ايشان را مينمايد و اينكه فداكارانه وظيفه خطير خويش را به انجام رسانيدند و بابيت خويش را بين مردم و امام بخوبي به اتمام آوردند [42] و هدايت بالغه الهي و فيض كامل او را از دريچه وجود امام (ع) كه اينك به علل خاصي نميتوانست در بين مردم ظاهر باشد به شيفتگان، شيعيان و دور افتادگان از آن حضرت ابلاغ [ صفحه 61] نمودند. تا اينكه به سال 329 هجري، حضرت بقية الله (ع) در توقيعي در زمان غيبت صغري كه براي آخرين نايب خاص خويش صادر فرمود، در آن از شروع غيبت كبري سخن به ميان آورد و باب نيابت خاصه را مسدود اعلام فرمود و اينكه از آن پس، هر كه ادعاي رابطيت مستقيم با مرا بنمايد، دروغگو و افترا زننده است و من آشكار نميگردم، مگر پس از گذشت زمانها و قساوت دلها و پر گشتن زمين از بيدادگري. [43] . و در اين هنگام، امام (ع) رهبري مردم را بفقهاي خود نگهدار و با ايمان سپرده زمان امور شيعه را در غيبت خويش به دست با كفايت ايشان دادند و آنها را براي راهبري مردم و راهنمائي ايشان در دريافت حقايق ديني تعيين فرمودند. و بدين وسيله اين «اصل استثناء» بار ديگر در قالبي نو كه از ويژگيهاي زمان غيبت امام (ع) بود - در رهبري شيعه - [ صفحه 62] تجديد گرديد و اين بار، اين اصل مهم، عامل حركت مذهب در زمان، پا بپاي تاريخ و تحول هميشگي و تكاملي در بينش مذهبي و تكامل و تناسب حقوقي در تغيير و تحول نظام گشت، تا نمايندگان امام (ع) شيعه را در همه زمان - تا قبل از «قيام كلي» و «فراگيري زمين در دست صالحان» توسط امام (ع) - رهبري كنند. بشرحي كه در كتابهاي فقهي ذكر شده است، ايشان داراي مقام ولايت ظاهري بر شيعه هستند و مردم بايد در فراگيري احكام شريعت، به فقها رجوع نمايند. آن چنانكه حضرت بقية الله - عج - در توقيعي كه توسط ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد، براي اسحق بن يعقوب صادر فرمودهاند، سؤالات او را پاسخ گفته تا آنجا كه ميفرمايند: و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا، فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله عليهم. و اما در حوادث واقعه - كه همان مسائل جديد و رويدادهاي تازه است و گاه بگاه پيش ميآيد - به راويان حديث ما رجوع كنيد كه ايشان حجت [ صفحه 63] من بر شما و من حجت خدا بر ايشانم [44] . و البته مسلم است كه منظور از حوادث واقعه مسائل جديدي است كه براي مردم پيش ميآيد و در روبروئي با آنها لازم است كه وظيفه ديني آنها مشخص گردد. حضرت صادق (ع) در كلامي، در صفات فقها، ميفرمايند: پس هر كس از فقها و علما كه بر نفس خود مسلط باشد، حافظ دين خويش باشد، مخالف هواهاي نفس و مطيع امر مولاي خود باشد، بر عوام است كه از او تقليد كنند و اين قانون شامل بعضي فقهاي شيعه ميشود، نه تماميآنها. [45] . [ صفحه 64] كه بدينوسيله، امام (ع) صريحا رهبري مردم را در دستهاي با كفايت فقهاي شيعه - كه موصوف به اين اوصاف هستند نهادند تا احكام و حوادث واقعه را براي مردم حل نمايند و در زمان غيبت راه را بدانها بنمايند. البته ائمه ديگر هم آنچنان كه گفتيم در اين زمينه كارهائي داشتهاند، اما اين اصل استثناء بگونهاي گستردهتر فقط در زمان غيبت امام عصر - عج - به طور كال اجرا گرديد. مثلا امام صادق (ع) در مورد رجوع به دانشمندان و فقهائي كه بر طبق حلال و حرام خدا و كلمات اهلالبيت حكم ميدهند، ميفرمايد: هرگاه دو نفر خصومتي داشتند، نظر كنند به كسي كه از ما حديث روايت ميكند و در حلال و حرام ما دقت نظر نموده و داناي به احكامياست كه ما بيان نمودهايم. اين چنين شخصي را براي قضاوت انتخاب كنيد زيرا من چنين شخصي را حاكم بر شما قرار دادم، او اگر حكم كند و مورد قبول واقع نشود هر آينه حكم خدا سبك شمرده شده و ما را رد نمودهاند، و كسي كه ما را رد كند خدا را رد كرده و چنين كسي در حد شرك [ صفحه 65] است. [46] . و «راويان حديث» نيز تنها كساني نيستند كه صرفا كلامي از معصوم نقل ميكنند، بلكه آنهايند كه درايت كامل در كلمات ائمه را پيدا نموده و صاحب قدرت استنباط احكام از احاديث ائمه (ع) و تطابق آنها با قرآن و يافتن حكم فقهي و حلال و حرام طبق روش ائمه عليهمالسلام گشتهاند. نيز امام صادق (ع) در حديثي ديگر درباره جمعي از بزرگان اصحاب پدر خود، امام باقر (ع) مانند زراره، ابوبصير، محمد بن مسلم و بريد عجلي كه نمايندگان آن حضرت بودند و كلام امام (ع) را از محدودههاي كوچك به ميان مردم ميبردند و آنان را با واقعيت اسلام آشنا مينمودند و رابط و [ صفحه 66] نماينده و نايب آن حضرت شمرده ميشدند، چنين ميفرمايد: اگر نبودند اين اشخاص، كسي احكام دين را نميتوانست استنباط كند. اينان پاسداران ديناند و هم ايشان امناء پدرم (ع) بودند در معرفت حلال و حرام خدا. بسوي ما در دنيا از ديگران سبقت گرفتهاند و در آخرت نيز بسوي ما سبقت خواهند گرفت. [47] . و همين گونه نيز زمام امت در غيبت امام مهدي (ع) - همانند روش ديگر ائمه - بدست فقهاء كه امناي آن حضرت هستند، سپرده شد و ايشان در همه جا، نگاهبانان دين الهي بودند و هميشه سنگر مقاومت خويش را در مقابل هر گونه بدعت و باطلي حفظ نمودند و بارها اين بزرگان همچون: شيخ صدوق، شيخ مفيد، سيد بن طاووس، علامه حلي، مقدس اردبيلي، علامه بحرالعلوم، و... بحضور حضرت بقية الله [ صفحه 67] شرفياب شده در تنگناها از امام (ع) ياري و مدد گرفتند تا مردم را هدايت كنند، بهمين دليل است كه حضرت فرمودند: ايشان حجت من بر شما و من حجت خدا بر ايشانم. و امام (ع) در حق ايشان دعاها نموده و دستگيريها فرموده و در اشتباهات و شدايد، آنها را رهبري نموده است، تا آنجا كه در خطابي، فقيه متبحر، فريد زمان، شيخ مفيد رضوان الله عليه - را «برادر استوار» و «دوست با كفايت» خوانده سپس ميفرمايد: همانا علم ما بر اوضاع شما احاطه دارد - اخبار شما را ميدانيم - و هيچ چيز از احوال شما بر ما پوشيده نيست. [48] . و اين گوياي اين مطلب است كه امام (ع) پيوسته در انديشه مردم است و در ياد شيعه [49] و پيوسته بر احوال و اخبار [ صفحه 68] امت آگاه است و از رسيدگي به كار ايشان كوتاهي نمينمايد كه خود آن حضرت ميفرمايند: در رعايت حال شما، كوتاهي نميكنيم و ياد شما را از خاطر نميبريم كه اگر اين گونه بود، بلاها بر شما نازل ميشد و دشمنان نابودتان ميكردند، پس تقوا پيشه كنيد. [50] . اما درياي بيكران رحمت الهي است، پيوسته تشنگان را سيراب مينمايد، مشعل هدايتي است كه دور افتادگان را راه مينمايد، باران حيات بخشي است كه شكوفههاي پژمرده وجود را زنده و شاداب ميكند و همگان را دست ميگيرد، اگر چه كاهل و عاصي باشند؛ اين روش اولياي الهي است و روش ائمه، بخصوص ولي اين زمان، حضرت بقية الله، امام مهدي (ع) كه او نيز ما را - كه معترف به كوچكي و گناه و زشتيهاي وجود خويشيم - از ياد نميبرد و همچون پدري مهربان؛ دوست ميدارد و در انديشه ماست، جان هامان فداي او باد... [ صفحه 71]
سنگرهاي مقاومت
و سيأتي لشيعتي من يدعي المشاهدة از فرازهاي مهم توقيعي از امام عصر (ع)، خطاب به جناب علي بن محمد سيمري، مسألهي اخبار از ظهور مدعيان دروغين است... دروغ پردازاني نابكار، كه با معرفي نمودن خويش، بجاي «رهبر حقيقي» اراده انحراف مسير واقعي هدايت و گمراهي و ضلالت انسانها را مينمايند. تا بدين ترتيب آنها را از شاهراه روشن هدايت به پس كوچههاي تاريك ضلالت بكشانند. [ صفحه 72] بيترديد آنگونه كه وجود هدايتگران راستين در زندگي انسان - انساني كه در سپردن راه پرپيچ و خم زندگي ناتوان است و درمانده و سقوطش در پرتگاههاي هلاكت و نابودي، بدون وجود راهنما ضروري و حتمياست - بسيار لازم و مفيد ميباشد، نيز وجود فريبكاراني كه با قصد تخريب عقايد حقه، خود را در لباس اصل جا ميزنند، بسيار خطرناك و گمراه كننده است. و لذا، امام (ع) بلافاصله پس از آنكه آگاهيهاي لازم را در زمينه پايان گرفتن دوران نيابت خاصه و شروع غيبت كبري به آخرين نايب خويش ميدهند، سخن از مسأله اخلال در رهبري به ميان ميآورند و مشت دروغگويان افترا - زني را باز ميكنند كه خود را به جاي امام و نماينده او معرفي مينمايند: ... و به زودي براي شيعيانم كساني ظاهر خواهند شد كه ادعاي مشاهده مرا خواهند نمود، آگاه باشيد هر كس قبل از خروج سفياني و صيحه چنين ادعائي بنمايد، مسلما دروغگو و افترا زننده [ صفحه 73] است. [51] . و بدين ترتيب اهميت ويژه رهبري و نقش مخرب دروغگويان و فريبكاران، در كلام امام جلوه نموده است. فريبكاراني همچون شلمغاني، شريعي، حسين بن منصور حلاج و... تاريخ غيبت كبري، نمونههائي از اين افراد را بخود ديده است، كساني كه به طمع مال و جاه و يا برخاسته با اشاره بيگانه، ادعاي دروغين «بابيت» و يا «مهدويت» خويش را [ صفحه 74] عرضه كردند و گروهي را فريفته بدو خويش جمع آوردند، اما از آنجا كه حجتهاي رساي الهي پيوسته در كار است و هدايت و راهيابي مردمان پيوسته در كف اقتدار الهي است كه «ان علينا للهدي» [52] دست فريب ايشان را نمايانده تا انسانهاي حق جو راه باطل نپويند و باطل بر حق چيره نشود. از اينان يكي «عليمحمد» نام، فرزند «ميرزا رضاي بزاز» در شيراز، بيش از صد و سي سال پيش، ظاهر شد و به سن 25 سالگي ادعاي بابيت امام عصر (ع) نمود و اينكه بندهاي از بندگان و نمايندهاي از نمايندگان آن حضرت است و بدين گونه مصداق ديگري گشت بر گروه «دروغگويان افترا زننده»اي كه امام در توقيع خويش پيدايش آنان را آگاهي داده بودند. و بعدها كه زمينه را مناسب يافت، در گوشه و كنار آثارش، ادعاهائي ديگر نمود و مقام خويش را به «مهدويت» «رسالت» و حتي سرانجام «الوهيت» بالا برد. [ صفحه 75] زمينههاي گوناگون - به ويژه دستهاي بيگانه - سبب گشت كه اين مرام، همچون همتاهاي ديگرش در فراموشخانه تاريخ، راه نابودي سريع را نپيمايد و بعدها از حلقوم افرادي ديگر نغمههاي جديدتري را ساز كند، چهرههائي چون «ميرزا حسينعلي نوري» و فرزندش «عباس افندي» و نوه دختري عباس افندي، با نام «شوقي افندي». دخالت اين افراد از طريق عوامل سياسي خارجي، از بابيت، چهرهاي جديدتر با نام «بهائيت» ساخت كه در اصل از سخنان ميرزا عليمحمد الهام ميگيرد - اگر چه داعيه شريعت جديد و نظام تازه و مرام نوتري دارند - كه به هر حال به دنبال همان تأييدات غيبي (!) ادامه پيدا نموده، هم اكنون با تبليغات خويش ميكوشند تا حرفهاي خويش را بگوش مردمان برسانند و بذر «شرك» و «بي خبري» در اذهان انسان بپاشند و با اين همه سعي نمايند تا تمامي اعتقادات اصيل اسلامي ما را در زمينه «الوهيت»، «نبوت» و به ويژه «مهدويت» به استهزاء گرفته بي پايه جلوه دهند و جامه ويژگيهاي بي شمار حضرت بقية الله (ع)، رهبر واقعي اين زمان را با توجيهات بي پايه به حدود صد و سي سال پيش [ صفحه 76] برند و بر قامت «ميرزا عليمحمد، باب شيرازي» بپوشانند. اما از آنجا كه گفتيم: خداوند، لطف «استمرار هدايت» خويش را به وسيله حجتهاي بالغه بر مردم همواره ادامه داده است، اين بار با برهانهاي رسا، از مجراي گروهي خدمت گزار به آستان ولياش، بطلان آنها را نمايانده تا اين آيه مصداق پيدا كند كه: ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينه [53] . نابود گردد آنكه با استدلالهاي روشن، مرگش فرارسيده و زنده گردد آنكه با استدلالهاي روشن، زنده گشته است. مختصرا در اينجا از دو ديدگاه، به بررسي اين مرام پرداخته با كلام خودشان محكي بر عقايدشان ميزنيم: اول اينكه خود راهبران اين مرام در مورد امام مهدي (ع) چه نظري داشتهاند و دوم اينكه از نتيجه كليه تعاليم ايشان چه موضوعي بر ميآيد. [ صفحه 77] در فراز نخستين، بصراحت ميبينيم كه خود ميرزا عليمحمد، وجود راهبر راستين حضرت بقية الله، امام عصر (ع) را اقرار نموده حتي خود را بنده و باب او تلقي كرده است - و اين مدارك اگر چه متناقض با برخي مداركي است كه وي خود را صاحب مقاماتي ديگر نشان ميداده و اين تناقض خود نشانه بطلان و نادرستي آنهاست [54] اما اين خود موضوعي است كه حلش را بايد از متعتقدان به همين مرام درخواست نمود -! ميرزا عليمحمد در مورد اعتقاداتش به حضرت مهدي (ع) ميگويد: و اكنون - به اتفاق نظر كليه مردم - وصي پيامبر حضرت محمد بن الحسن كه پنهان است و چشم براه، با اقتدار كامل و ياري شده از جانب خدا ميباشد و [ صفحه 78] ناگزير كه روزي ظاهر شود تا زمين را از عدل و داد آكنده كند، همچنان كه از ظلم و ستم نابود شده باشد. [55] . و نيز در گفتاري ديگر در مورد اعتقادات خويش اضافه ميكند: و شهادت ميدهم كه علي (ع) و حسن و حسين و حجت قائم - كه صلوات خدا بر همگي ايشان باد. گنجينههاي علم تو و اوصياي رسول تو هستند. [56] . و آنجا كه در مورد كتاب خويش «صحيفهي بينالحرمين» [ صفحه 79] سخن ميگويد و آن را نازل از جانب حضرت محمد بن الحسن (ع) ميداند ميگويد: و اين كتابيست كه از جانب حضرت بقية الله نازل شده كه امام بحق است و پيشواي آسمانها و زمين، از علمش هيچ چيز پوشيده نيست و سخنان مردم به مقام واقعي او احاطه ندارد و او امام زنده و بزرگمرتبهايست.. بگو من بندهاي از بندگان بقية الله هستم كه به خداوند و نشانههايش و آنچه در قرآن نازل شده ايمان دارم و شهادت ميدهم به ائمه عليهمالسلام كه اسمائشان از اين قرار است در كتاب الهي: علي و حسن و حسين و علي و محمد و جعفر و موسي و علي و محمد و علي و حسن و محمد امام عادل پنهان. [57] . [ صفحه 80] اينها و مدارك بسيار زياد ديگري كه در اينجا نقلش به درازا خواهد كشيد، در زمينه اقرار به رهبري امام عصر (ع): [58] ثابت مينمايد كه انكار حضرت بقية الله (ع) انكار سخنان رهبران بهائيت است و باطل در اين اعترافات، به دست خود بطلان خويش را آشكار كرده است. فراز ديگر اينكه از نتيجه به اصل پي ببريم و ببنيم كه پس از همهي هاي و هويهاي و داد و فريادها براي آمدن شريعت جديد و دين تازه و مرام نو و دعوي رهبري انسان قرن ما، چه چيزي به عنوان تحفه و قانون عرضه شده است. و براي راهيابي و رهبري انسانها، در قرني كه بشر سر خورده از تمامي مكاتب خود ساخته است و غول ما شينيزم و صنعت او را در مسيري تازه انداخته كه دلهره و اضطراب هر لحظه در كمين اوست و هزاران هزار مشكل در زمينههاي تربيتي، اجتماعي، اقتصادي و.. پيشاپيش او قرار گرفته است، چه [ صفحه 81] شاه نكتههائي در قوانين و احكام بابيت و بهائيت مطرح شده است و خلاصه بهائيت در قرن ما - با تمامي ويژگيهايش - براي رهبري انسان در پيچ و خمهاي مشكلات گونهگون بشر چگونه از راه رسيده و چه آورده است: غير از مواردي كه احكام بهائيت از روي احكام اسلام و ديگر اديان رونويس شده است (!)؛ و غير از مواردي كه هنوز حكمي در بهائيت برايش تعيين نگرديده (!)؛ موارد معدودي هست كه بهائيت در ارائه آن مبتكر بوده مثل: «قانون دفن اموات در محفظههاي بلوري»، [59] «مصرف البسههائي از پوست سمور» [60] بعنوان موهبت بزرگ اين دين به عالم و «نبودن هيچ نجس و ناپاك بعد از ظهور ميرزا حسينعلي» [61] و در صورت بودن نجس و نبودن آب، «پنج بار بسم الله الاطهر الاطهر بر آن خواندن و پاك شدن [ صفحه 82] فوري آن»، [62] ، «تحريم استفاده از داروهاي طبي» [63] «نخوردن شير الاغ» [64] و... اينهاست نمونههائي از احكام ابتكاري بهائيت! و ارمغاني كه او براي جامعه انساني بعنوان سخنهاي «بكر» و «نو» آورده است. راستي را كه دانشمندان شرقي و غربي، به اشتباه افتادهاند كه بدون اين قوانين مشعشع قرن نوزدهم از زندگي ميكنند بر بهائيت است كه اينها را در جزوههائي به زبانهاي گوناگون بنويسد و به همه مراكز علمي جهان بفرستد! جهان انساني در قرون جديد منتظر بود تا رهبري از راه برسد و به جاي حل نهائي تمامي مشكلات گوناگونش، از مسائلي از سري مسائل زمانهاي تاريك بي خبري و جهل يا آرزوهاي يك انسان ديوانه! سخن گويد؟ آيا انسان همه مشكلاتش حل شده بود و تنها اين مانده بود كه بداند [ صفحه 83] پوست سمور بپوشد يا نه؟ مردهاش را در قبر دفن كند يا در بلور؟ - كه بعد از چند وقت دنيا تبديل به موزهاي بزرگ با محفظههاي بلوري متعدد حاوي مردهها ميشود - يا اينكه به نجاسات 5 بار فلان كلمه را بگويد و پاك شود؟ شير الاغ بنوشد يا ننوشد؟ و آيا در عصر دانش از داروهاي طبي استفاده نكند؟ و هزاران آياي ديگر... بدينگونه خداوند آنها را رسوا نموده، بطلانشان را مينمايد تا حق جويان در شناخت رهبر راستين به گمراهي در نيفتند و پاسداران حريم مقدس حضرت بقية الله - عج - پيوسته «سنگردار مبارزه» عليه باطلهائي اينگونه باشند. شيعه پيوسته هوشيار بوده تا دشمنهاي هزار چهره به اعتقادات اصيل او خللي وارد نياورند و به مرزهاي اعتقادي او وارد نگردند، به خصوص رهبران عصر غيبت امام (ع) كه هميشه در سنگرهاي مبارزه مترصد دشمنان گوناگون بودهاند و در هنگام هجومشان به «مقاومت» برخاستهاند... [ صفحه 87]
در انديشه رهبر